تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1174

مساهمون:

ص١١٧٤
عمرها در ياد او زير زمين * خاك بر سر كرد قدسى و سليم عاقبت از اشتياق يكدگر * گشته‌اند اين هر سه در يك جا مقيم گفت تاريخ وفات او غنى * « طور معنى بود روشن از كليم » ( - 1061 )
وى مردى نيكونهاد و گشاده‌دست بود . نوشته‌اند كه هرچه از انعامها و صله‌ها درمىيافت « صرف فقرا و اهل كمال مىكرد » « 1 » ، با شاعران همطراز خود با محبت و مهر خاص رفتار مىنمود چنان كه در آيينهاى دربارى زير دست قدسى مشهدى مىايستاد و دربارهء بعضى از گويندگان عهد چنين مىگفت :
ميرزاى ما جلال الدين « 2 » بس است * از سخن‌سنجان طلبكار سخن راستى طبعش استاد منست * كج نهم بر فرق دستار سخن به غير صائب و معصوم « 3 » نكته‌سنج و سليم * دگر كه ز اهل سخن مهربان يكدگرند
كسى را بحربهء شعر نيازرد و مذمت نكرد :
گر هجو نيست در سخن من ز عجز نيست * حيف آيدم كه زهر در آب بقا كنم تنبيه منكران سخن مىتوان كليم * گر اژدهاى خامه به آنها رها كنم
در طلب نان توسل بهر كس را جائز نمىشمرد ، همتش و الا و تعلقش بزخارف دنيوى براى پر كردن پيمانهء حيات بود ، در عين حاجت چشم بر مال اغنيا نداشت و كشيدن بار منت احسان را بر دوش جان رنجى روح‌فرسا مىشمرد :
آشنايى از ره بيگانگى چسبان‌تر است * بس كه كم رفتم بدرها روشناس هر درم به غير ديده كه پوشيدم از مراد دو كون * به قدر همت خود جامه‌يى نپوشيدم نيست نفس دون امانت‌دار يك جو اعتبار * حق بدست ماست گر چيزى به خود نسپرده‌ايم گرچه محتاجيم چشم اغنيا بر دست ماست * هر كجا ديديم آب از جو به دريا مىرود
كليم بجز شاعرانى كه تاكنون نام برده‌ام با استادانى از قبيل صيدى
هامش
( 1 ) - تذكرهء نصرآبادى ، ص 220 . بهارستان سخن ، ص 493 . ( 2 ) - ميرزا جلال اسير . ( 3 ) - مير معصوم پسر مير حيدر معمائى .
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1174 | ذبيح الله صفا