كيم من غريبى جگرخوارهيى * ز ملك وجود خود آوارهيى
سرى همچو چشم بتان پرخمار * دلى چون درون اسيران فگار
گرفتار شوخى كه هر جا دليست * از آن شوخ در ورطهء مشكليست
حريفى كه هر گوشه صد مىپرست * ز چشم و لبش گشته مخمور و مست
نهالى كه رويد ز بوم و برش * بجز مرگ عاشق نباشد برش
به وصف لبش گر سخن سر كنم * جهان را پر از لعل و شكر كنم
شراب از لبش آنچنان مست شد * كه چون مست ديدارش از دست شد
خوشا من كه دارم بكنج كنشت * ز شوق رخ او دلى چون بهشت
سحرگه كه خيزم بيادش ز خواب * برآيد ز چشمم هزار آفتاب
از آن چشم تنگ ملايكفريب * كه آفاق را تنگى آمد نصيب
چنان تنگ شد راه در سينهام * كه دلگير شد آه در سينهام
مرا دور از آن طرهء مشكبار * كه شيراز زو گشته رشك تتار
نفس بس كه پيچيد بر دود آه * درآويزد از لب چو مار سياه
چنان روشنست از رخش كوكبم * كه از شمع مه تار گردد شبم
چو بر ياد آن غمزه ساغر زنم * گل زخم سياره بر سر زنم
همه شب به ياد لب آن صنم * لب خود دهم بوسه تا صبحدم
چو مست لب او كند گريه سر * همه شهد ريزد ز مژگان تر
غمش ريخت در جان اهل نظر * شرابى ز عيش جهان تلختر
ز شوق لبش بسكه بىتاب شد * سراپاى مرشد مى ناب شد
*
خوشا صبح وصل و مى خوشگوار * خوشا جام مى خاصه از دست يار
خوشا ساقى رند آزادهيى * كه ما را ز جامى دهد بادهيى
كز آن جام هر ذرهيى ساغريست * وز آن باده هر قطرهيى گوهريست
من و عشق آن ساقى توبهسوز * كه چون گردد از چهره مجلسفروز
گهى از لبش كاسه پرمل كنم * گهى از رخش ديده پرگل كنم
من و مى ، كه تا يافتم ذوق مى * وجودم چنان پر شد از ذوق وى