. . . رفتيم بيكباره ره دير و حرم را * يكدست گرفتيم صمد را و صنم را
دريوزهگر كوى خرابات مغانيم * در كاسهء سر ريخته هر حق قدم را
آب خضر از كاسهء ما جوى كه اينجا * عيسى بدى آب دهد معجزِ دَم را
ما مست شرابيم چه دريا و چه قطره * ديريست كه نه بيش شناسيم و نه كم را
ز آن جام مصفا كه نسيمى ز شميمش * بر جاى بصر نصب كند قوّت شَم را
در دير فروزيم چراغى كه فرستد * پروانهء معزولى قنديل حرم را
كو ساز مغنى كه ز يك پرده كند ساز * با چاشنى مستى ما ذوقِ نِغَم را
تو منكر پيمانه و من منكر پيمان * زاهد ، نخورم جاى مى ناب قسم را
جام عرقى خوشترم آيد ز عراقين * مستان چه شناسند عرب را و عجم را
ما دجلهكشى ياد گرفتيم ز استاد * ما را خط بغداد به از خطهء بغداد
چون خوشهء پروين كه ازو نور فشردند * از بهر دل ما دل انگور فشردند
بر مردمك تاك ره افتاد مغان را * ز آن از كف پا آبلهء نور فشردند
در ساحت ميخانه گدايان تهيدست * بر گنج گهر پاى چو گنجور فشردند
از شعشعهء نور تجلى كف موسى است * پايى كه بداغ جگر طور فشردند
اين دير مغانست كه اينجا بلب مست * آلودگى از دامن مستور فشردند
در جنت ميخانه بنوش از كف غلمان * آن باده كه گويى ز لب حور فشردند
از مست بجز نعرهء مستانه نخيزد * بى جا گلوى دعوى منصور فشردند
خون از دل من سر زد و از چشم صراحى * چون ناىِ نى و شَهرَگِ طنبور فشردند
سرمستى و ديوانهدلى قسمت من شد * آن روز كه در مغز جنون شور فشردند
ما دجلهكشى ياد گرفتيم ز استاد * ما را خط بغداد به از خطهء بغداد
زاهد اگرت ميل سبكبارى جانست * بر دوش سبو گير كه سجاده گرانست
در خود شده گم چند ره صومعه پويى * يك گام ز خود پيشترك دير مغانست
اينجا نه مه و هفته ، حساب از دم نقدست * اينجا نه شب جمعه نه روز رمضانست
گر سنگ بيندازى و پيمانه بگيرى * دانى كه چه خون در جگر شيشه گرانست
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1028
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص١٠٢٨