اى گداى تو پادشايى بخش * بنده را منصب گدايى بخش
كه گداى تو شاه بىسپهست * هركه شد بندهء تو پادشهست
خاك راه تو تاج خورشيدست * خاكروب در تو ناهيدست
دل كه بيگانه از تو شد سنگست * در دو عالم مكان او تنگست
آشناى تو داند اين معنى * كه جوى نيست دنيى و عقبى
دل چو برداشتى ز غير خداى * نور شو در دل ستاره درآى
پاى بر فرق ماه و مهر گذار * پايه بر تارك سپهر گذار
يار را بىرقيب در بر كش * ساغر از دست دوست بر سر كش
در دل شب ببين تجلى طور * ديده بگشاى تا ببينى نور
( از حدائق الازهار )
شنيدم كه ديوانهيى خاكسار * بويرانهيى داشت گاهى گذار
قضا را يكى خواست تا خاك و خشت * برد بهر ديوار و بام كنشت
چو ديوانه ديد اضطرابش فزود * زبان بهر تنبيه آنكس گشود
كه گاهى چو دارم درين گوشه جاى * نخواهم كه خيزد غبارش بپاى
ز ويرانيش خاطرم مضطرست * مرا خشت او بالش و بسترست
مغاكش كه آب خضر شد برم * نخواهم كه باشد جدا از برم
خدا را بهر ذرهيى پرتويست * مدار جهان را شمار نويست
بهرچ افتدش ديدهء ناسپاس * نمازش برد مرد حقناشناس
سر مو جدايى ندارد ز دوست * ولى آشنايى نه درخورد اوست
ز ويرانهيى كم نهاى پيش دوست * كه ويرانهها را همه گنج اوست
( از ساقىنامه )
مگر زمانهء ناساز خو بگرداند * كه ترك مست من از ناز رو بگرداند
لبش نه آب حياتست ، اينقدر دانم * كه آب در دهن آرزو بگرداند
*
از آن خيال توام در دل خراب درآيد * كه خانه را چو بود رخنه آفتاب درآيد
سر حياى تو گردم عرق ز چهره ميفشان * كه گل نكو ننمايد چو از گلاب درآيد
*