بگو ، گرد اين نغمه گردم ، بگوى * غبارم به آب سرودى بشوى
من آن مرغ محبوس پا در گلم * كه چون غصه نيشى زند بر دلم
برآرم سرى از شكاف قفس * صفيرى زنم ، باز دزدم نفس
بهارم ، ولى برگريزان ز من * ميم ، ليك مستى گريزان ز من
گل عيش پامال انديشه است * دل لعل بازيچهء تيشه است
بنايى كه خشتش ز لاى خمست * در آب و گلش گنج قارون گمست
دليرى مكن با مى لعل رنگ * كه ساغر بزرگست و پيمانه تنگ
مبادا عنانت بدست آورد * درست ترا در شكست آورد
نه اين خردى و اين درشتى همه * نه اين نرمى و سختمشتى همه
جهان نيست جز استخوانريزهيى * سگان را به گردن درآويزهيى
بيا بر درش قفل خندان زنيم * بر اين استخوان چند دندان زنيم ؟ . . .
*
خوشا ذوق اقليم آسودگى * كه رخ شسته از گرد آلودگى
توكّل نهال گلستان او * تجرّد غزال بيابان او
صراحى كه دل زندهء نام اوست * خورد جرعهيى كز ته جام اوست
چنان لعبتى شد مىعتاب ازو * كه آغوش ساغر شود آب ازو
( از ساقىنامهء ملك )
48 - فرقتى جوشقانى « 1 »
ميرزا ابو تراب بيگ فرقتى پسر خواجه زين الدين على بيگ انجدانيست
هامش
( 1 ) - دربارهء او بنگريد به : -