كلفت از حد رفته بود اما درآمد عشق و كرد * فتنه را از شهر بيرون و در دروازه بست
پر شدم از بادهء وصل و خمارم كم نشد * خم تهى گرديد و نتوانم لب از خميازه بست
عشق بر غوغا دلير و حسن در شهرت حريص * چون تواند دست خاموشى دَرِ آوازه بست
شوق منزل را صفا داد و طرب محمل گشاد * غصه راهى گشت و حسرت رخت بر جمّازه بست
بر گلستان سخن طبع ملك دستى چو يافت * رنگ گلهاى معانى را بيك اندازه بست
*
ماييم و يكى جرعه و فرداى قيامت * تا بىخبر افتيم ز غوغاى قيامت
اى واى اگر سوختگان تو برآرند * چون لاله سر از دامن صحراى قيامت
مشغول تماشاى خودم ساز بمحشر * تا ديده بپوشم ز تماشاى قيامت
ما هيزم آتشكدهء دوزخ عشقيم * انديشه نداريم ز گرماى قيامت
اين جور كه من ديدهام از محنت هجران * پيشم چه نمايند جفاهاى قيامت
داد ملك امروز مينداز بفردا * زيراكه ندارد سر سوداى قيامت
*
برآمد از سر كو ماه من شرابزده * لبش بخنده نمك بر دل كباب زده
رخ تو مطلع خورشيد و حلقهء گوشت * ستارهييست كه پهلو بر آفتاب زده
ز گريه آب زدم در ره تو ساكن باش * شتابكرده مرو در زمين آبزده
بهر كتاب كه جز حرف عشق ديد ملك * كشيد آهى و آتش در آن كتاب زده
*
عاشق بهوس گر سروكارى مىداشت * جا در حرم چون تو نگارى مىداشت
اى كاش ملك بلهوسى مىآموخت * تا در نظر تو اعتبارى مىداشت
*
با جرأت من حوصله بىدردى كرد * گلزار شكيب روى در زردى كرد
بر قلب جدايى زده بودم خود را * غم بىجگرى و صبر نامردى كرد
*
دوزخ بود از درون من در زنهار * مگذار كه اوفتد بآهم سروكار
تفسنده بود ريگ بيابان دلم * ترسم قدم ناله شود آبلهدار
*