شد هر نگه تو حيرتافزاى دلم * زد هر مژهات راه تمناى دلم
از بس كه بدل نقش دو چشمت بستم * نرگس زارى شدست صحراى دلم
*
سرحلقهء كيش بتپرستان ماييم * غارتزدهء متاع ايمان ماييم
اين طرفه كه او راه دل و دين زده است * كافر ماييم و نامسلمان ماييم
*
تا ديده بر آن نخل بلند افگنديم * دل در خم طرهاش ببند افگنديم
همت بنگر كه ما بكوتاهى دست * بر كنگرهء عرش كمند افگنديم
*
برآمد ز ميخانهء دل خروش * دگر قلزم شوقم آمد به جوش
الا اى مسيحاى خورشيدجام * كه در پاى كوثر نشستى ، خرام
برآور ز آغوش مينا سرى * بكش از سر خائنان چادرى
كه افسانهء ما بجايى رسيد * كه جز گوش ساغر نيارد شنيد
بده ساقى آن آب كوثر مزاج * كه از آب كوثر ستاند خراج
كه شايد بشوييم دامان دلق * بداريم دستى ز دامان خلق
كسى چند در عالم نام و ننگ * ترازوى دل را نهد پارسنگ
خرد حلقهدار ركاب غمست * گهر مهرهء رشتهء ماتمست
جهان تلخ و شكر همآغوش شير * طرب عام و خاصان بمحنت اسير
فلك كهنهگرگيست در زير پوست * خرد را تصور كه مغزى در اوست
درين پوست خونست مغزى كه هست * نكاوى كه نقشى نيايد بدست
ز طبع عناصر مجو فتح باب * مده خاك بر باد و آتش به آب
جهان چيست افسانهء مار و گنج * كه خاكش بود كشت آماس و رنج
طلسمى بهم بسته نام آدمى * وزو ديو ترسان ز نامردمى
ازين خاك آلودهء ساخته * چه سرها كه شد كيسهپرداخته . . .
*
كه بود اين كه هوش از من مست برد * خرد را بيك نغمه از دست برد
مغنى ز ما بردى آيين هوش * كجا خوردهاى باده كت بادنوش