بيا يك شب به راه ما برافروز * چراغ زندگانى ز آن بناگوش
*
كجاست گرم دلى آفتاب سيمايى * بشام طالع ما چون ستاره پيدايى
تلافى شب عمر گذشته ما را بس * گرفتن سر زلف بلندبالايى
كجاست مايه درسَتى شكست دلطلبى * كه بىزيان محبت كنيم سودايى
*
گر خاك پاى مردم صاحبنظر شوى * در چشم روزگار چو نور بصر شوى
روزى رسى بدولت آزاد اى پسر * كز بندگان حلقه به گوش پدر شوى
گرچه به خوبى تو ملايك نمىرسند * مىكوش جان من كه از آن خوبتر شوى
*
گيرم كه به درد خسته درمان گشتى * در ديده چو سرمهء سليمان گشتى
حال دل ما اگر نپرسى بهتر * انگار كه گفتيم و پشيمان گشتى
*
درمش سكهء توفيق نبيند هرگز * هركه رو در گرو سيلى استاد نكرد
*
گر مه عيد نمايد فلكت رام مشو * كه غرضهاست درين نعل كه وارونزده است
*
زبان حال خموشان كسى نمىداند * و گرنه سوسن آزاد در فسانهء تست
42 - جعفر قزوينى « 1 »
نواب ميرزا قوام الدين جعفر بن بديع الزمان بن آقا ملاى دواتدار قزوينى
هامش
( 1 ) - دربارهء او بنگريد به : -