آرزوى من همى بوسيدن پاى تو بود * وز حياى حسن سر تا پا ادب ديدم ترا
كام جان آتشين چون تشنهلب باشد به آب * پيش از آن در خون عاشق تشنهلب ديدم ترا
چشمت از عين طرب با عاشقان در عشوه بود * چشم بد غايب كه در عين طرب ديدم ترا
بهر خونريز لسانى سر گران كاكل بدوش * خورده بودى مى ، برنگ بُلعجب ديدم ترا
*
يك دم از عشق تو بىغم نتوانيم نشست * بىغم عشق تو يك دم نتوانيم نشست
غير خوبان جهان مردم عالم هيچند * هيچ با مردم عالم نتوانيم نشست
چيست دانى غرض عشق نشستن با هم * پس غرض چيست كه با هم نتوانيم نشست
*
روى او خوبست اما رسم و آيينش بدست * با بدان نيكست و با نيكان بدست اينش بدست
مصلحت بيند كه گردد يار مگذار اى رقيب * مصلحت خوبست اما مصلحت بينش بدست
نيكوان را زيور از تمكين محبوبى نكوست * هست بدخواه آنكه مىگويد كه تمكينش بدست
دور از آنرو خواب دشوار آيد اين درمانده را * خواب دشوار آيد آنكس را كه بالينش بدست
آنكه بوى زلف مشكينش مرا آشفته ساخت * چون لسانى گر نگيرم زلف مشكينش بدست
*
اى شوخ به قصد دل ما چند توان بود * سنگيندل و بىمهر و وفا چند توان بود
با اهل وفا تيره و چون آينه با غير * با اهل كدورت بصفا چند توان بود
بر گرد مهت دايره بست آن خط نازك * در دايرهء جور و جفا چند توان بود
رخسار خراشيدم و بر خاك نشستم * ماتمزدهء كوى بلا چند توان بود
آن گل بمراد دگرانست لسانى * چون بلبل بيهودهسرا چند توان بود
*
خوبرويان همه اسباب جفا ساختهاند * عاشقان را هدف تير بلا ساختهاند
هر كجا سيمبران جيب گشادند چو گل * بيدلان پيرهن از شوق فنا ساختهاند
نيست كوتهنظران را خبر از عشق بتان * جلوهگاه از رخشان ديدهء ما ساختهاند
سبزهء جان لب شيرين دهنانست كز آن * مايهء زندگى و شهد شفا ساختهاند
لعل سيراب بتان آب حياتست ولى * تشنه بر خون دل اهل وفا ساختهاند
با غم عشق لسانى جگرخوار بساز * كه بهر درد و غمى سوختهها ساختهاند