شهر او را بنوعى از باورداشتهاى صوفيانه راهبرى كرده باشد « 1 » . شعرش با همه سادگيها خالى از لطفى نيست و بر همان شيوهييست كه همهء شاعران سدهء دهم از مقدّمان خود در آغاز آن قرن به ارث برده بودند . ازوست :
چنان آزرده شد دل شام غم از ناتوانيها * كه پندارى نديده روزگار كامرانيها
خيال روزگار وصل در هجران بدان ماند * كه ياد آرد كسى پيرانهسر وقت جوانيها
رسد گر هر نفس صد ناوك از بيداد او بر دل * نيايد بر زبان هرگز مرا از بىزبانيها
غم عشقش به صد جان مينمايد سوى ما ارزان * از آن شد دل خريدار غمش با اين گرانيها
از آن در كنج تنهايى گرفتم الفتى با غم * كه مىدانم ندارد اعتبارى شادمانيها
امانى را امان ده اى اجل چندانكه ياد آرد * كه روز وصل دارد آرزوى جانفشانيها
*
جاى حيرت نيست گر شبها بچشمم خواب نيست * نيست در عالم غمى كاندر دل بىتاب نيست
مستى از لعل لب جانان بود ما را مدام * ساقيا اين بيخوديها از شراب ناب نيست
گر غبارآلوده باشم در سر كويش چه عيب * گلخنى را گرد خاكستر كم از سنجاب نيست
گر برد خاشاكوارم هر طرف نَبْوَد عجب * سيل اشكم چونكه كم از موجهء گرداب نيست
گر شوم از آستانش دور دربان را چه غم * بىسروپايى چو من در كوى او ناياب نيست
اى امانى با رقيبان التفات او چو هست * بهر آن يكره نگاهش جانب احباب نيست
*
از تيغ تو گر سينهء ما چاك نگردد * هرگز دل غمناك فرحناك نگردد
مژگان نتواند كه ببندد ره اشكم * اين سيل بلا بسته بخاشاك نگردد
آن را كه نشد غرقه به خون دل ز غم عشق * در قلزم اگر غوطه خورد پاك نگردد
در حشر زبان را به تحير نگشايد * صيدى كه ترا بستهء فتراك نگردد
هامش
-واقع كه هرات طرفه جايى بوده * خوش ملك وسيع دلگشايى بوده
با طرح بديع از عمارات رفيع * در هر گذرش جهاننمايى بوده( 1 ) - گويد :خواهى كه شوى ز سر وحدت آگاه * بايد رفتن بجانب گازرگاه
كز طوف مزار خواجهء انصارى * بىشبهه مقاصدت برآيد دلخواهو مراد او آرامگاه خواجه عبد الله انصاريست .