عزيز مصر چون گرديد دانا * به حال يوسف و عشق زليخا
بچاووشان درگه داد فرمان * كه تا بردند يوسف را بزندان
يكى از محرمان خاص درگاه * بگفتا كاى ز هرنيك و بد آگاه
چو دانستى كه يوسف را گنه نيست * جفا بر بىگنه كردن سبب چيست
عجب باشد ز عدل چون تو شاهى * كه بپسندد ستم بر بىگناهى
عزيزش گفت كاى غافل ز احوال * ندارى آگهى از صورت حال
نه يوسف شد گرفتار مشقت * كه باشد بر زليخا اين عقوبت
نديدم هيچ بهتر زين سزايش * كه گردانيدم از يوسف جدايش
*
يكى را عزم سير بيستون شد * كه بيند كوهكن را حال چون شد
چگونه مىتراشد سنگ خارا * چسانش هست بىشيرين مدارا
در آن كهسار سنگ آن سحرپيشه * به ناخن مىتراشد يا به تيشه
ز خسرو باك دارد يا ندارد * كند انديشه يا پروا ندارد
چو سوى بيستون شد مرد هشيار * بحيرت شد تماشاگر در آن كار
جگر پرشعله عاشقپيشهيى ديد * ز جان بگذشته بىانديشهيى ديد
كه از پولاد چنگ خارهفرسا * بريدى لخت لخت آن كوه خارا
چو دست خارهفرسا برگشادى * بريدى كوهى و پرتاب دادى
زدى چون تيشه بر سنگ آن هنرور * ز تيغ غمزه بودى كارگرتر
ز كندى گر نبردى تيشه فرمان * خراشيدى رخ خارا بمژگان
نه پرواى سر و نه بيم جان داشت * هميشه نام شيرين بر زبان داشت
ز بس لذت ز نام دوست ديدى * چو بردى نام شيرين لب مكيدى
پى تسكين جان حسرتآيين * بريده بود تمثالى ز شيرين
ز ديبا بر رخش بسته نقابى * بابرى كرده پنهان آفتابى
دمى شوقش بريدى سنگخاره * دمى كردى بر آن صورت نظاره
زمانى ديده بر پايش نهادى * سرشك حسرت از مژگان گشادى
به خود مىگفت مرد كارديده * فراق مهوشان بسيار ديده