جمالى هست او را عشرتافزا * كه بىاو نيست دلها را شكيبا « 1 »
شميمى هست او را روحپرور * كه گردد زو دماغ جان معطر
نهتنها من گرفتارم برويش * كه باشد عالمى را جستجويش
مرا هم نالهء جانسوز از آنست * كه محبوبم بدست ديگرانست
*
محبت بست چون آيين بازار * سر منصور « 2 » شد آرايش دار
نخستش دست از ساعد بريدند * در آن ساعت لبش پرخنده ديدند
يكى گفتش درين دم خنده از چيست * كه خنديدن درين وقت از خرد نيست
بگفتا گر ز من ببريده شد دست * بجرم اينكه هستم عاشق و مست
مرا دست دگر باشد كه بىباك * ربايم تاج فخر از فرق افلاك
بريده گشت گر دست صفاتم * ندارد هيچ نقصانى بذاتم
وز آن خونى كه از دستش روان بود * كه گلگونسازِ روىِ عاشقان بود
وضو مىكرد با خون اندر آن حال * بگفتندش كه اى آشفتهاحوال
درين حالت به خون كردن وضو چيست * به خون رخساره كردن شستشو چيست
بگفتا كاى دلت فارغ ز محنت * نمازى هست در شرع محبت
كه نبود قابل درگاه بيچون * اگر آب وضويش نَبْوَد از خون
عجب حاليست مستان را درين راه * كه يك ذره نباشند از خود آگاه
بود عشاق را صدگونه اسرار * نگردد گفته الّا بر سر دار
بلى معراج مردان دار باشد * كه دار افشاگرِ اسرار باشد
الهى كوثرى را آگهى ده * بمردانش قبول همرهى ده
بتاج عزتش ده سربلندى * ببزم الفتش ده ارجمندى
محبت را بده با جانش الفت * مگردان بىنصيبش از محبت
*
هامش
( 1 ) - شكيبا بجاى شكيب يا شكيبايى !
( 2 ) - مقصود حسين بن منصور حلاج است كه شاعران عادة او را بنام پدرش خواندهاند .