ما بذوق خود بدام دوستى افتادهايم * منتى بر صيد مرغ ما نباشد دانه را
هست دور از عقل واپس دادن جام شراب * مىتوان خوردن اگر زهرست يك پيمانه را
*
بر سر عشق محالست كه ما خون نكنيم * هر كرا دوست تويى دشمنيش چون نكنيم
خاطر از رهگذر دوستى ما جمعست * آنچه گفتيم بشمشير دگرگون نكنيم
منصف از جور زمان شكوه مكن تا ما هم * سر حرفى نگشاييم و دلى خون نكنيم
*
مجروح شد از شكوهء دوران لب ما * ماتمكده شد بهشت از يا رب ما
ما را چه غم از روز قيامت كه بود * آبستن صد روز قيامت شب ما
*
دلا كهنه شد دور و نو شد بهار * بمى تازه كن چهرهء روزگار
چو دارد زمان از جهان كينه بيش * بميخوارگى صرف كن عمر خويش
جهان چيست يكمشت خاك غرور * كزو ديدهء شادمانيست كور
زمان چيست بيهوده گردى چنان * كه آرد بسر روز عمر كسان
بگيتى نديدم دماغ ترى * برغم فلك ساقيا ساغرى
فلك چيست تَلگونهيى بر سراب * كه از جوى او كس نخوردست آب
فزون از دو صد ره درين دير غم * گل كعبه گرديده باشد صنم
فلك هيچ ازين سير سيريش نيست * جوانى بسر برد و پيريش نيست
زمان اول خود ندارد به ياد * ولى در جهان مُرد هركس كه زاد
بگشتيم سرتاسر خاك و آب * نديديم جايى كه نَبْوَد خراب
بكشتى دنيا نگردى سوار * كه بحرش چو مو جست ناپايدار
دو روزى بقاى جهان بيش نيست * زمان گل از گلستان بيش نيست
حبابيست گردون و بادى دروست * ترا خود گمان اينكه هستى ازوست
كه جان را ز دست اجل برده است * مگر آنكه در زندگى مرده است
چو هستند در كار خود جمله مات * نجويى مراد خود از ممكنات
بممكن بود پاى بستى ستم * وجود آن بود كو ندارد عدم