در شب هجران مرا هرگاه خواب غم گرفت * اشك هرسو دامن مژگان من محكم گرفت
در دم مردن مرا جز اشك در بالين نبود * اشك خونين عاقبت چشم مرا بر هم گرفت
هرچه در آفاق بود از آتش عشق تو سوخت * آتش عشقت نهتنها در بنى آدم گرفت
دست دل نگشود روز حشر بر گيسوى حور * هركه در خواب آن سر زلف خم اندر خم گرفت
هر گياهى كز زمين روييد تا روز ابد * بر سر خاك شهيدان غمت ماتم گرفت
دوش چندان گريه كردم از غم ناديدنش * كز سرشكم در نهاد سنگ آتش نم گرفت
وحشتى مهر از گريبان فلك سر برنزد * تا فروغ آفتاب روى او عالم گرفت
*
چون يار سفركردهء ما از سفر آيد * از خاك رهش جان پى نظّاره برآيد
يك بار اگر ياد نمايم ستم او * خون جگرم تا ابد از چشم تر آيد
كس را نبود هيچ گزير از گذر عشق * هركس كه به پا رفت ازين در بسر آيد
كى با همه افروختنش دوزخ سوزان * از عهدهء يك لحظه گناهم بدر آيد
چون وحشتى آرم به نظر صورت معنى * گر خاك در دوست مرا در نظر آيد
*
اگر عكس جمالت در دل غمپرورم افتد * بجاى اشك خونين آتش از چشم ترم افتد
عجب كز خواب مستى سر برآرم روز محشر هم * اگر در خواب عكس روى او در ساغرم افتد
از آنرو سالها در آفتاب هجر مىسوزم * كه شايد سايهء وصل تو روزى بر سرم افتد
بيك پرتو برآرد شعلهء او دود از عالم * اگر از آتش دل يك شرر در پيكرم افتد
چنان در آتشم بىاو كه دوزخ را برشك آرد * بهر دريا كه بعد از سوختن خاكسترم افتد
بگلخن وحشتى تا كى بخاكستر نهم پهلو * هوس دارم كه امشب آتشى در بسترم افتد
34 - رفيع خراسانى
رفيع الدين خراسانى متخلص به « رفيع » از شاعران سدهء دهم هجريست