به اين مايه هستى سزد گر حكيم * چو نادان نداند جهان را قديم
بزندان گيتى نسازى مقر * كه اين خانه را نيست راهى بدر
برون رو تو چون باد ازين خاكدان * چو آتش مخور خار اين گلستان
مشو سبزهوش فرش در اين چمن * چو گل بر سر خار منما وطن
كنى همچو نادان به خود دشمنى * اگر كار امروز فردا كنى
مخور غم كه فردا كسى زنده نيست * منه دل به چيزى كه پاينده نيست
چو در خاكدان مصيبت نهاد * كه كس را درو زندگانى مباد
بهر گوشهاش مردهيى خفته است * ز شادى بر و بوم او رُفته است
بيا تا كنيم از مى خوشگوار * زمين را بهشت و زمان را بهار
از آن مى كه نامش چو سازم بيان * سخن مست آيد برون از دهان
از آن مى كه تا روى او ديدهام * نگه بى خود افتاده در ديدهام
بده ساقى آن زيور نوبهار * سحاب صراحى ببارش درآر
از آن مى كه آتش بود آب او * بود نور خورشيد مهتاب او
مرا خود غم اين جهان هيچ نيست * بر من هم اين وهم آن هيچ نيست
تو هم قيد هستى ز خود دور كن * چو زور آورد سختيى زور كن
. . . از آن دم كه من در جهان مىزيَم * زمين آتش و من سپند ويم
چنانم درين بزم پرانقلاب * كه ماهى در آتش سمندر در آب
چنانم درين دير پردرد و غم * كه در دست اعمى بود جام جم
كشد آتش ما زبونى ز دود * مگر كوكب ما ندارد صعود
كسى در جهان پرافسوس نيست * كه در گنبد چرخ محبوس نيست
چه خون كاين فلك در دل ما نكرد * بپامال ما سر به بالا نكرد
اگر منصف اينست شادى و غم * خوشا آنكه نامد برون از عدم
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 868
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٨٦٨