تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 863

مساهمون:

ص٨٦٣
بىمنت چشم و لب بدين بىخبران * هر لحظه هزار گريه و خنده كنند
*
آنها كه بعزم راه دين برخيزند * از صحبت يار و همنشين برخيزند دين نيست درين ملول‌طبعان كه بهم * با مهر نشينند و بكين برخيزند
*
بس ساده‌دلا كزين ره آگاه افتد * بس اهل خرد كه در تك چاه افتد اين كار حوالتى نه علم و عمليست * چون گنج كه تا كه را بر او راه افتد
*
نى با هركس نكوست مىبايد بود * بد را هم مغز و پوست مىبايد بود كارى سهلست دوست بودن با دوست * با دشمن نيز دوست مىبايد بود
*
جان و دل و ديده محو جانانه شدند * وز هركه سواى اوست بيگانه شدند گشتيم چنان كه مدعاى او بود * علم و عمل و كتاب افسانه شدند
*
موجود يكى و عالمى در تك‌وتاز * يك راز و برآورده هزاران آواز اين عشق كه انگيخته صد ناز و نياز * درياى حقيقتى است در موج مجاز
*
از هر دو جهان زياده‌يى مىخواهم * از پرده برون فتاده‌يى مىخواهم صوفى تو به كار خويش رو كاين ره را * پا بر سر خود نهاده‌يى مىخواهم
*
ما اصل بت از بت‌شكنان يافته‌ايم * اسرار دل از طعنه‌زنان يافته‌ايم آن راز نهان كه دوست مىفرمايد * در پردهء لعن دشمنان يافته‌ايم
*
يا مىبايد چو فرد كيشان بودن * يا با همه كس چو قوم و خويشان بودن بىانصافى و كورى و مردوديست * رد كردن خلق و همچو ايشان بودن
*