خود داده بود ، و بعد ازين حال از غايت هراس مدتى هزيمتكنان در هرجا متوارى بود » ولى چنان كه تقى الدين اوحدى گفته در اواخر عمر ازين كار پشيمان شده و توبه كرده بود .
همه كسانى كه اقدسى را شناختهاند مهارتش را در سخنورى ستودهاند .
امين رازى او را بلطف طبع و دقت سخن « ممتاز از همگنان » شمرده و فخر الزمانى وى را « شاعرى رنگين و سخنورى شيرين » وصف كرده و گفته است كه « از ساقىنامهاش معلوم مىشود كه پايهء نظم او تا كجاست » . ولى شايد هيچكس در قدرت بيان و علو فكر و دقت خيال اقدسى و نيز اشاره به حال او بهتر از حكيم ركناى مسيح نگفته باشد . وى حكايتى از مجموعة الخيال خود را به دو اختصاص داده است و فخر الزمانى همهء آن را در ميخانه ( ص 237 - 243 ) نقل كرده و اگر كسى بخواهد بواقع مقام و مرتبهء اين سخنور جوانمرگ شده را بشناسد بايد همهء آن را بخواند و دريغست كه خوانندهء اين كتاب آن را ناديده بگذرد ، و اينك منتخبى از آن :
سخندان اقدسى آن بلبل مست * كه بودش چون زبان بر هر سخن دست
بيانش در فصاحت جان دميدى * ز طبعش بر جگر ريحان دميدى
مزاج صبح با نطقش موافق * ضميرش پيشخيز صبح صادق
خيال او برآوردى گل از بيد * لباس نور بخشيدى بخورشيد
ز بحر فكر خوردى جام آتش * گشودى آب خضر از كام آتش
ز سوز سينهاش دل ناله كردى * لبش وقت سخن تبخاله كردى
ز فكر او فلك را دست كوتاه * كه بستى زور فكرش بر فلك راه
بهار از فيض نطقش سبز و خرم * صبا بودى اگر بودى مجسم
طراوت از سخن بر لاله بستى * ز دور مهر بر مه هاله بستى
ضميرش چون خيال اوج كردى * چو بحر آفرينش موج كردى
فلك يكچند سرگردان نشاندش * ميان خاك و خون چون جان فشاندش
ولى آخر بكام جان رساندش * ببزم شاه عالمگير خواندش
ز لطف خسروى جانش بياسود * بمرهم داغ پنهانش بياسود