درين گلشنسرا كامى برآورد * چو بلبل در چمن نامى برآورد
ز بحر فكر آن طبع فسونساز * چه مىگويم ، چه افسون ، عين اعجاز
جهانى را بافسون بنده مىكرد * اجل پنهان برو صد خنده مىكرد
كه اى بيچاره كام خود گرفتى * درين ميخانه جام خود گرفتى
ز بس كآورد مضمون بكر در بكر * تنش بگداخت چون مو ز آتش فكر
ز دق شد پيكر زارش هلالى * سراپاى وجودش چون خيالى
بنوعى ضعف كرد آخر زبونش * كه پيدا بود از بيرون درونش . . .
. . . ربوده باد مهجورى تنش را * گرفته خاك غربت دامنش را
مسيح و خضر عاجز از علاجش * ز هم پاشيده اصل امتزاجش
پى تاريخ او كز بيكسى رفت * روان گفتم : ز عالم اقدسى رفت ( 1003 ) . . .
اشارهيى كه حكيم بلطف خسروى دربارهء اقدسى كرده ، مربوط ببذل عنايتيست كه شاه عباس نسبت بوى نموده بود و اقدسى در ساقىنامهء خويش كه در مدح آن پادشاهست از آن لطف و عنايت شاهانه چنين ياد كرده است :
شها تا نظر كردهاى سوى من * كند سجده پيشم زمين و زمن
بهر ذره پرتو فگندى ز دور * كند قرص خاور ازو كسب نور
بهركس دلت گرم اشفاق شد * چو خورشيد مشهور آفاق شد . . .
در خلاصة الاشعار و در عرفات عاشقين برگزيدهء كافى از شعر اقدسى نقل شده و ساقىنامهاش بتمامى در تذكرهء ميخانه ثبتست و لحن عرفانى از سخنانش پيداست . ازوست :
دلا صبح شد خيز و بشكن خمار * چو نرگس سر از خواب مستى برآر
ز عشرت دل مىپرستان شكفت * گل باده بر روى مستان شكفت
خروشيدن چنگ و گلبانگ عود * گره از دل شيشهء مى گشود
تو هم لحظهيى بىخبر باش و مست * مده دامن بزم عشرت ز دست
پى سر وحدت بهر سو مدو * بيا راز سربسته از خم شنو
شرابى بلب نه كه صد آفتاب * بچرخ آمده بر سرش چون حباب