تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 836

مساهمون:

ص٨٣٦
درين گلشن‌سرا كامى برآورد * چو بلبل در چمن نامى برآورد ز بحر فكر آن طبع فسون‌ساز * چه مىگويم ، چه افسون ، عين اعجاز جهانى را بافسون بنده مىكرد * اجل پنهان برو صد خنده مىكرد كه اى بيچاره كام خود گرفتى * درين ميخانه جام خود گرفتى ز بس كآورد مضمون بكر در بكر * تنش بگداخت چون مو ز آتش فكر ز دق شد پيكر زارش هلالى * سراپاى وجودش چون خيالى بنوعى ضعف كرد آخر زبونش * كه پيدا بود از بيرون درونش . . . . . . ربوده باد مهجورى تنش را * گرفته خاك غربت دامنش را مسيح و خضر عاجز از علاجش * ز هم پاشيده اصل امتزاجش پى تاريخ او كز بيكسى رفت * روان گفتم : ز عالم اقدسى رفت ( 1003 ) . . .
اشاره‌يى كه حكيم بلطف خسروى دربارهء اقدسى كرده ، مربوط ببذل عنايتيست كه شاه عباس نسبت بوى نموده بود و اقدسى در ساقىنامهء خويش كه در مدح آن پادشاهست از آن لطف و عنايت شاهانه چنين ياد كرده است :
شها تا نظر كرده‌اى سوى من * كند سجده پيشم زمين و زمن بهر ذره پرتو فگندى ز دور * كند قرص خاور ازو كسب نور بهركس دلت گرم اشفاق شد * چو خورشيد مشهور آفاق شد . . .
در خلاصة الاشعار و در عرفات عاشقين برگزيدهء كافى از شعر اقدسى نقل شده و ساقىنامه‌اش بتمامى در تذكرهء ميخانه ثبتست و لحن عرفانى از سخنانش پيداست . ازوست :
دلا صبح شد خيز و بشكن خمار * چو نرگس سر از خواب مستى برآر ز عشرت دل مىپرستان شكفت * گل باده بر روى مستان شكفت خروشيدن چنگ و گلبانگ عود * گره از دل شيشهء مى گشود تو هم لحظه‌يى بىخبر باش و مست * مده دامن بزم عشرت ز دست پى سر وحدت بهر سو مدو * بيا راز سربسته از خم شنو شرابى بلب نه كه صد آفتاب * بچرخ آمده بر سرش چون حباب
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 836 | ذبيح الله صفا