شرابى بگرمى چو خوى بتان * بهر قطره درياى آتش نهان
شرابى كزو كفر ايمان شود * اگر مور نوشد سليمان شود
اگر بر فلك پرتوافگن شود * فلك همچو قنديل روشن شود
ز كف ساقى از بهر اين تلخكام * اگر افشرد لاى خم را بجام
چو جوشد برون باده از مشت او * چكد آفتاب از هر انگشت او
شد از گرمى آن مى بىخمار * چو شعله سراپاى خم بىقرار
ازين مى بخارى بر افلاك شد * ز سياره رويش عرقناك شد
شده خاك ميخانه چون مشك ازو * لب هفت دريا شده خشك ازو
ز تأثير آن باده بعد از هلاك * ز خاكم تراوش كند جان پاك
چنين بادهيى گر ترا آرزوست * برون آى چون غنچه يك دم ز پوست
ببزمى قدم نه كه صد جبرئيل * كند خون خود را بمستان سبيل
درو ساقيان با دل پرنشاط * بزلف طرب رُفته گرد از بساط
كند دود شمعش به صد پيچ و تاب * چو زلف بتان تكيه بر آفتاب
در آن بزم هر دل كه مجمر شود * ز دودش فلك گوى عنبر شود
غبار كدورت ز دلهاى تنگ * كند پاك مطرب بگيسوى چنگ
ز ذوق تماشاى آن بزمگاه * در آغوش مژگان نگنجد نگاه . . .
ز شادى آن مجلس چون ارم * لب جام از خنده نايد بهم
نشسته در آن بزم شاه ظفر * گل باغ اقبال خير البشر
فلك قدر جمجاه عباس شاه * كه دوش ملك باشدش تكيهگاه . . .
( از ساقىنامه )
نالهء ناقوس گبران از دل افگار ماست * پيچش زلف بتان از غيرت زنار ماست
مرغ روح آنكه مجنون محبت خوانيش * عندليب آشيان گمكردهء گلزار ماست
كى رسد در حشر اجزاى وجود ما بهم * زين پريشانى كه از زلف بتان در كار ماست
شعله را از پنبه آرايش كسى هرگز نكرد * كور باطن را نظر بر جبه و دستار ماست
گرچه ما در مذهب پرهيزگاران كافريم * قدر ما اين بس كه شيخ شهر در انكار ماست
اقدسى ميخانه ز آن تست مى خور توبه چيست * رحمت ايزد كجا محتاج استغفار ماست