هست در ميكدهء عشق مرا * با وجود همه بىسامانى
سينهيى همچو خم مى در جوش * ديدهيى همچو قدح مرجانى
يك دل و بيهده چندين غم و درد * يك سر و اين همه سرگردانى
عمر رو كرده ببيهوده روى * بخت خو كرده بنافرمانى
مهرهء طالعم از گردش چرخ * مانده در ششدر بىسامانى
بعد ازين چاره ندارم كه كنم * با شه اظهار غم پنهانى
پسر عم نبى زوج بتول * شاه مردان على عمرانى . . .
*
نماز شام كه زد ماه بر فلك خرگاه * درآمد آن مه شبگرد از درم ناگاه
بعشوه گرم تلافى بجلوه مايل صلح * بلب خراب تبسم به چشم مست نگاه
چه گفت گفت ز بىتابيم چو يافت خبر * چه گفت گفت ز درد دلم چو شد آگاه
چه كردهام كه دلت شكوهء جفاى مرا * چو صيت دعوى عشقت فگنده در افواه
چو ديدمش بسر وقت من نموده گذر * بگريه گفتمش اى غمفزاى شادىكاه
بپرسشم دم مردن ميا كه مىترسم * يقين شود كه ز حالم نبودهاى آگاه . . .
*
تا ز برقع برمه رخسار خود بستى نقاب * گوئيا در زير ابرى رفت ناگه آفتاب
يك خدنگ از تركشت بركش ز بهر خون من * ناوك مژگان چه حاجت بهر قتلم بىحساب
گل چنان بىآبرو شد از دو رخسارت كه گر * خرمنى گل را بسوزى قطرهيى ندهد گلاب
اى تمامى خواب از من برده چشم سرخوشت * وى سراسر تاب من برده ز زلف نيمتاب
تاب زلفت سربسر آلودهء خون ولى است * گر بخواهى ريخت خونش زلف را چندين متاب
*
من بىخبر و از پى دل عشوهگرى هست * دل بىتپشى نيست ، حريفان خبرى هست
يكچند دل از بخت فريب عجبى خورد * پنداشت ترا با من مسكين نظرى هست
تهمتزدهام كرد بعشق دگرى ، كاش * پرسند كه غير از تو بعالم دگرى هست
چون ديد ولى قاعدهء مرحمت دوست * دانست كه صد بار ز دشمن بترى هست
*
دل به راه طلبت گرم عنان مىبايست * ديدهء شوقم ازين به نگران مىبايست