فخر زمان سمى خليل « 1 » آنكه آفتاب * مالد به خاك درگهش از افتخار چشم
*
كه تنگ بست ندانم ميان تنگ ترا * كه خسته كرد چنين سرو لالهرنگ ترا
چو صيد لاغرم آخر كه تنگچشمى تو * نصيب من نكند لذت خدنگ ترا
مكن در آينه عرض جمال خويش كه نيست * كرشمههاى بلا چشم شوخ و شنگ ترا
همان سگى تو ثنايى كز اعتماد وفا * نبست يار بفتراك پالهنگ ترا
*
آن نازنين كه دى ز برم خشمگين برفت * شيرين چو شهد آمد و چون انگبين برفت
وين حيرتم ز دل نرود تا بروز حشر * كآمد چنان بخشم و بناز اينچنين برفت
صدبار زنده گشتم و هربار بر سرم * آمد چو جان و چون نفس واپسين برفت
اى پندگوى ، دل ز ثنايى مجو كه دل * از وى رميد و از پى آن نازنين برفت
*
چو يار سلسلهء مشكبو بجنباند * دل مرا بهزار آرزو بجنباند
طپيدن دل و رقص هوس بدان ماند * كه بادهنوش مى اندر سبو بجنباند
هزار جان مقدس بمستى اندازد * چو آن دو لب ز پى گفتوگو بجنباند
هزار صيد ز هر سو به خاك و خون غلتد * بغمزه گر مژه آن تندخو بجنباند
ز پا فتاد ثنايى خوش آنكه آن بدخو * سرى ز روى تأسف بر او بجنباند
*
سخن نگفت و از آن لعل جانستان خجلم * نگه نكرد و از آن چشم ناتوان خجلم
چگونه عرض تمنا كنم به تو كه برت * سخن هنوز نياورده بر زبان خجلم
مكن قياس ازين درد انتظار مرا * كه آمدى و من از روى دل همان خجلم
تو خوى بد نگذارى و من ز بس كه نهم * جفاى عشق تو بر خود ، ز روى جان خجلم
چه كثرت نمك است اينكه گاه حرف زدن * بگفت تلخ تو من زآن لب و دهان خجلم
بگرد خوى تو گردم چه دوستى تو كه من * شهيد عشقم و از زخم امتحان خجلم
هامش
( 1 ) - مراد از همنام « خليل الله » ، سلطان ابراهيم ميرزاست .