ستوده و گفته است :
خوشا كوه اجمير عنبرسرشت * مقام سر مقتدايان چشت
چه كوهى كه چون سود بر اوج سر * محيط سپهرش بود تا كمر
نمايند جرم مه و آفتاب * بر آن كوه مانند چشم عقاب . . .
اين بيتها از همان مثنوى و دربارهء همان كوه و دژيست كه بر آن بود :
ز بالاى آن قلعهگاه نگاه * فلك چشمه و چشم ماهيست ماه
برد سيل آن قلعهء پرشكوه * هزاران چو الوند و البرزكوه
چو برخيزد از دامن آن عقاب * فتد سايهاش بر مه و آفتاب
ببين ارسلان رفعت پايهاش * كه جا كرده خورشيد در سايهاش . . .
از غزلهاى اوست :
ساقى ز عكس مىشده روشن ضمير ما * جامى بده كه عارف جامست پير ما
برديم نقد جان بره يار و سيم اشك * اينها بود متاع قليل و كثير ما
از پرتو خيال تو اى آفتاب حسن * چون صبح روشنست ضمير منير ما
با خود غبار كوى تو برديم زير خاك * در جنت اين بسست لباس حرير ما
خشتى ز آستان تو و خاك درگهت * در ملك عشق آمده تاج و سرير ما
از پا فتادهايم ز عصيان ولى چه غم * باشد كه عفو شامل او دستگير ما
جز جام باده نيست درين دور ارسلان * صافىدلى كه روشن ازو شد ضمير ما
*
جز غم نگشايد در كاشانهء ما را * يا رب كه نشان داد به او خانهء ما را
ديوانهء زنجير سر زلف بتانيم * زنجير چه حاجت دل ديوانهء ما را
افسانهء ما باعث صد گونه ملالست * آن به كه كسى نشنود افسانهء ما را
فرياد كه پيمانشكنى چند شكستند * از سنگ ستم ساغر و پيمانهء ما را
شمع رخ آن زهرهجبين قاسم طوسى * شب سوخته بال و پر پروانهء ما را
*
بر دهانت تهمت هستى گمانى بيش نيست * آب خضر از لعل جانبخشت نشانى بيش نيست