هركه غبار دويى ز آينهء دل زدود * در وى مرآت وصل صورت حرمان شكست
زلف تو بس پردلست ز آنكه بدوران شاه * رسم تطاول نهاد بيعت ايمان شكست . . .
*
شد اعتدال هوا آنچنان ز فيض بهار * كه خارپشت گل آرد برنگ گلبن بار
صفاى خاك بدانگونه شد كه اهل نظر * كنند پرتو خورشيد را خيال غبار
اگر ز راه اثر بگذرد هوا بمشام * دگر بخويش برويد گل از سر دستار
شدست خوبى دهر آنچنان كه عابد را * گذشتن از سر دنيا بسى بود دشوار
اديم خاك بانواع رنگ گشت چنان * ز اعتدال هوا و ز اهتمام بهار
كه از تغير هربار همچو هم نايد * اگر بخويش نمايند اسم آن تكرار
هوا چنان به رطوبت كه بيم ويرانيست * كشند اگر به مثل شكل ابر بر ديوار
زمين بحسن چنان شد كه عارفان ديگر * به خاك رو ننهند از براى استغفار
جمال خاك چنان شد كه عاشقان را نيست * دگر ز ديدن معشوق لذت ديدار
سزد كه نغمهء رنگين تحققى يابد * هوا اگر چو نفس در رود بموسيقار
رسيده حسن درختان بغايتى كه بدن * ز چوبگاه سياست نمىكشد آزار . . .
*
مانع ز ديدنت بودم گر هزار چشم * افتد مرا به روى تو بىاختيار چشم
چشم از رخ تو برنتوان داشت ز آنكه كرد * در ديدن تو پاى نظر استوار چشم
بىباك من ز راه مگر مىرسد كه باز * ترسنده مىرود بره انتظار چشم
از بس خيال روى ترا نقش بستهام * باشد ز نور باصره صورت نگار چشم
از ره رسى كرشمهكنان تا چها كند * باز از نظارهء تو بدلهاى زار چشم
ذوق نظر ببين كه بهنگام ديدنت * دل را بيك نظاره كند شرمسار چشم
يك ره نديد ديده بسويت كه دل نسوخت * هرگز نگشت با دل من سازگار چشم
بر هر زمين كه بگذرى اى نوبهار حسن * رويد بجاى سبزه از آن رهگذار چشم
خواهم كه سير بينمت از بيم غمزه ليك * ترسم بيك نگاه كند اختصار چشم
مردافگنى است گاه نظر نرگست مگر * سودى بدست ثانى اسفنديار چشم