وگر بر وى افتد خيال سها * درو نه فلك را توان داد جا
درو شيشه آيينهء جان شده * تهى از خود و پر ز جانان شده
بهر گوشهء او ز اهل نياز * شده مجمعى از پى درس راز
درو كرده تعليم شخص سبو * چو اشراقيان علم بىگفتوگو
دل روشنش از هر انديشه پاك * زده دست بر سر چو انديشهناك
ز درياى انديشه همچون حكيم * دمادم گشايد زلال نعيم
بود هر خمش عالمى بىگزاف * زمين و سپهرش ز درد و ز صاف
( از ساقىنامه )
در روش حسن و ناز هست بسى خوشنما * غمزه به طرز ستم عشوه برنگ صفا
آن بت بيگانه را گر شوم آيينهدار * نايدش اندر نظر صورت خويش آشنا
گر به مثل جا كند در پس آيينه شخص * بيند تمثال خويش تافته رو در قفا
درد طلب كشته دل با همه آسودگى * هست مگر آن پرى در پى درمان ما
جور ببين كز جفا راه ندارد برش * مهر نگر كز جفا در دل من كرده جا
مرده صد ساله را داده خرامت حيات * فتنهء افتاده را آمده قدت عصا
مىكشدم خندهات ، اين سخنت ياد باد * كز تو نخواهم جز اين روز جزا خونبها
دور ز بىمهريت گشته به يارى مثل * چرخ ز بدعهديت هست علم در وفا
وقت رسيدن به تو هوش هراسان بتن * گاه گذشتن ز تو سعى گريزان ز پا
لذت آسودگى داده بعهدت ستم * باعث آزردگى گشته بدورت دوا
طور تو ويران كن سلسلهء آرزو * خوى تو بر هم زن معركهء مدعا
فتنه بنازد به تو همچو ستم با سپهر * مرده نخوابد ز تو همچو زمان از بلا
بزم ز تو خوشنما همچو جسد از روان * شرم ز تو خوشادا همچو ادب از حيا
باعث حيرانى ديده شود آفتاب * شاهد حسنت در او گر بنمايد لقا . . .
*
درد خدنگت بجان لذت درمان شكست * خار جفايت بدل رونق بستان شكست
مهر مثال رخت نيست كه نقاش صنع * در دم تصوير آن خامهء امكان شكست
ذوق شهيد غمت گشت چو معلوم خضر * جام بقا بر لب چشمهء حيوان شكست