مركب سعى خويش را ميران * تا بجايى كه جمله او گردى
*
گر ز يارى نصيحتى شنوى * خاطر خود از آن مساز ملول
مقبل است آن كسى كه گويد پند * نيكبخت آن كسى كه كرد قبول
*
چو دارى جاه كس را دل ميازار * مبادا زين گنه در چاه افتى
اگر از آسمان افتى بسى به * كه از طاق دلى ناگاه افتى
*
كاهى رهى بكعبهء مقصود هركه يافت * ديگر نبست توسن همت بميخ آز
كوتاههمتى كه پى حاصل دو كون * دست طمع به حضرت بيچون كند دراز
*
اى آنكه زبانت بمعانى گوياست * وز نور يقين چشم دلت پردهگشاست
كارى نكنى كز آن پشيمان گردى * حرفى نزنى كه عذر آن بايد خواست
*
تا چند به اين و آن مقيد باشيم * در چشم نكويان جهان بد باشيم
از مردم عالم چو نديديم وفا * آن به كه دگر بعالم خود باشيم
20 - وحشى بافقى « 1 »
مولانا شمس الدين ( يا كمال الدين ) محمد وحشى بافقى يكى از شاعران
هامش
( 1 ) - دربارهء او بنگريد به : -