*
مصور تا به صورت كرد نسبت اين پريرو را * نمىخواهم كه بر ديوار بينم صورت او را
هوس دارد كه آموزد فسون چشم او نرگس * مگر در خواب بيند شيوهء آن چشم جادو را
ز عارض برگرفتى زلف و دل بردى بهر مويى * فرونگذاشتى در دلربايى يك سر مو را
چه شد يك بار كاهى را اگر از خاك بردارى * كه از بار دل خود بر زمين ماندست پهلو را
*
بلبل ببوى غنچه مكن تيز ناله را * كآلوده كردهاند بزهر اين پياله را
اى گل صبا چو وصف تو در لالهزار كرد * شوق رخت برقص درآورد لاله را
چون گل شكفته باش نه چون غنچه تنگدل * يعنى مده ز دست چو نرگس پياله را
خوشوقت آن حريف كه دارد بكنج دير * ساقى خردسال و مى ديرساله را
كاهى كه شد سگ تو بسويش نظر مكن * اى صيد كرده آهوى چشمت غزاله را
*
باش ثابتقدم دلا در فقر * برتر آمد چو ثابت از سيار
همچو كشتى مرو بهر سويى * گرد خود گرد آسياكردار
پاى بيرون منه ز مركز خويش * گر كنندت دو پاره چون پرگار
*
هندوى پيرى بدر سومنات * خواند يكى بيت و من آموختم
« حاصل عمرم سه سخن بيش نيست * خام بدم پخته شدم سوختم » « 1 »
*
خواه زاهد خواه رند بادهنوش * با همهكس بر سر انصاف باش
تا كشندت خوبرويان در بغل * همچو شيشه با درون صاف باش
*
اى كه پا مىنهى به راه طلب * گر ز بد بگذرى نكو گردى
هامش
( 1 ) - بيت از مولانا جلال الدين محمد بلخى رومى است و بدينگونه هم ثبت شده :حاصل ازين سه سخنم بيش نيست * سوختم و سوختم و سوختم