تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1137

مساهمون:

ص١١٣٧
غلام پير خراباتم و طبيعت او * كه نيست جز مى و شاهد حريف صحبت او در آن زمان كه تن من غبار خواهد بود * نشسته باشم بر آستان خدمت او چو نيست در كف زاهد بضاعت اخلاص * چه فسق و معصيت ما ، چه زهد و طاعت او مپوش رخ ز من اى پارسا بعيب گناه * گناه بنده چه بينى ؟ نگر برحمت او هزار بار خرد كرد حلّ نكتهء عشق * هنوز هيچ ندانست از حقيقت او به هيچ قبله نيايد فرو سَرِ اوباش * زهى مراتب رند و عُلُوّ همت او
* *
گر گل نه بخدمتت ز جا برخيزد * بَهرِ زدنش باد صبا برخيزد پيش قدِ تو سرو سهى را در باغ * چندانكه نشانند ز پا برخيزد
* *
با قامتت اى لاله رخ سوسن بوى * از جاى رود چو آب سر و لب جوى پيش رخ تو ز سيلى باد صبا * گل هم بطپانچه سرخ مىدارد روى
* *
زلف تو كه داشت عادت دل‌شكنى * مىگفت بمشك از پريشان سخنى من با تو چنانم اى نگار خُتَنى * كاندر غَلَطَم كه من توام يا تو منى

75 - مغربى « 1 »

مولانا محمّد بن عزّ الدين بن عادل بن يوسف تبريزى ملقب به « شيرين » از شاعران
هامش
( 1 ) - دربارهء او رجوع شوع شود به : * رياض العارفين ص 223 - 226 -
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 1137 | ذبيح الله صفا