داشت آن سودا كه سر در پايت اندازد كمال * سر نهاد و همچنانش اين تمنّا در سرست
* *
عَرَفات عشقبازان سَرِ كوى يار باشد * بطواف كعبه زين در نروم كه عار باشد
چو سرى بر آستانش ز سَرِ صفا نهادى * بصفا و مروه اى دل دگرت چه كار باشد
قدمى ز خود برون نه برياض عشق ، كاينجا * نه صُداع نفحهء گل نه جفاى خار باشد
بمعارِجِ انا الحق نرسى ز پاى منبر * كه سَرى شناسد اين سِر كه سزاى دار باشد
ز مى شبانه ساقى قدحى بيار پيشم * نه از آن ميى كه او را بسحر خمار باشد
نكند كمال ديگر طلب حضور باطن * كه قرارگاه زلفش دل بىقرار باشد
* *
ما بساط نيكنامى باز طى خواهيم كرد * خرقه و سجّاده رهن نقل و مىخواهيم كرد
نوبهارست و جوانى و اوان عاشقى * گر كنون نَكْنيم تَرك توبه كى خواهيم كرد
گر بزاهد مستى و رندى نمىكرديم فاش * بعد ازين اين كارها در پيش وى خواهيم كرد
زهد و تقوى سربسر اين نام و اين آوازه را * در سَرِ آواز چنگ و بانگ نى خواهيم كرد
مَى چو ليلى گر شود در شهر ما دشوارياب * ما چو مجنون جستجويش حَىّ به حَىّ خواهيم كرد
چون ببينى نام ما در دفتر زاهد ، كمال * آن ورق گردان كه ما آن نامه طى خواهيم كرد
* *
ترا چون چشم خود ديگر بمردم ديد نتوانم * دو چشم ديگرى خواهم كه از غيرت بپوشانم
ز رشك از ديده خون ريزم گرَم در دل فرود آيى * ز دل فرياد برخيزد گرت در ديده بنشانم
چو از رخ زلف ببريدى گسستى رشتهء عمرم * چو بر لب خال بنهادى نهادى داغ بر جانم
بطاق ابروان خوانم ترا پيوسته پيش خود * بيا اى آيت رحمت به محرابت چو مىخوانم
به خاك پاى تو خود چون رسد گلگونِ اشك من * كه در ره مىفتد هردم ، منش چندانكه مىرانم
كمال از دوريم گفتى چها بگذشت بر چشمت * چو تو رفتى دُرِ سيراب رفت از چشم گريانم
* *