مراجعه شود . از اشعار اوست :
دوش از دَرِ ميخانه بديديم حرم را * مَى نوش و ببين فُسْحَتِ ميدان كرم را
فرمان خرد بر دل هشيار نوشتند * حكمى نبود بر سَرِ ديوانه قلم را
اى مست گر افتى بسَرِ تربت شاهان * مشتاق لب جام بيابى لب جم را
پاى ستم از ساحت جان گرد برآورد * بنشين و بَمى باز نشان گرد ستم را
چنگت خبر از راه طرب داد و ، ز پيران * بشنو سخن راست ، مبين پشتِ نجم را
در شيشه اگر مى نكنى نيست خيالت * ليكن غم بسيار بود دولت كم را
صبح است كمال و مى و آواز خوشِ نى * برخيز و غنيمت شمر اين يك دوسه دم را
* *
كدام دل كه ز دست تو پاى در گل نيست * چه جَور كز تو بر آشفتگان بيدل نيست
بفرقت توام از زندگى ملال گرفت * كه بىوصال تو از عمر هيچ حاصل نيست
معيّن است كه دارد طبيعت حيوان * كسى كه روى تو ديد و بطبع مايل نيست
نرفت سيل سرشكم ز آستان تو دور * كه رفتن از دَرِ دولت طريق سائل نيست
محال عقل تمام است ناصحا بارى * تو گر نصيحتِ شخصى كنى كه قابل نيست
كمال حسن ترا بر تو چون كند روشن * كه هيچ آينه با او چنان مقابل نيست
بغايتى برسيد اتّصال من با دوست * كه جز كمال كسى در ميانه حائل نيست
* *
زاهدان كمتر شناسند آنچه ما را در سرست * فكر زاهد ديگر و سوداى عاشق ديگرست
زاهدا دعوت مكن ما را بفردوس بَرين * كآستان همّت صاحبدلان ز آن برترست
گر براند از خانقاهم پير خلوت باك نيست * ديگران را طاعت و ما را عنايت رهبرست
مىبروى گلرخان خوردن خوشست امّا چه سود * اين سعادت زاهدانِ شهر ما را كمترست
ما برِندى در بساطِ قُرب رفتيم و هنوز * همچنان پير ملامتگر بپاى منبرست
چون قلم انگشت بر حرفم منه صوفى كه من * خرقه كردم رَهنِ مستان و سخن در دفترست