گرچه بسيارى درين معنى كتب مرقوم گشت * جمله را خوانديم ، حرفى از كتابى بيش نيست
اى كه عالم را وجود و آبرويى مىنهى * در بيابان عدم عالم سرابى بيش نيست
چيست عالم اى كه مىپرسى نشان و نام او * بر محيط هستى مطلق حُبابى بيش نيست
ايكه هستىّ تو اندر روى دلبر شد نقاب * برفكن از روى دل بر چون نقابى بيش نيست
مغربى آمد حجاب راه جانِ مغربى * درگذر از وى كه خود آخر حجابى بيش نيست
* *
اين جوش كه از ميكده برخاست چه جوشست * اين جوش مگر از خم آن بادهفروشست
اين ديده ندانم كه چرا مست و خرابست * وين عقل ندانم كه چرا رفته ز هوشست
دل باده كجا خورد ندانم شب دوشين * كاوبى خبر و مست و خراب از شب دوشست
اين كيست كه در گوش دل آهسته سخنگوست * و آن كيست كه اندر پس اين پرده بگوشست
در گوش فلك از مه نو حلقه كه انداخت * اين چرخ ندانم كه چرا حلقه بگوشست
اين مُهرهء مِهر از چه برين چرخ روانست * بر اطلس گردون ز كواكب چه نقوشست
اى هدهد جان ره بسليمان نتوان برد * بر درگه او بس كه طيورست و وحوشست
ساكن نشود بحر دل مغربى از جوش * يارب ز چه بادست كه در جنبش و جوشست
* *
دلى دارم كه در وى غم نگنجد * چه جاى غم كه شادى هم نگنجد
ميان ما و يار همدم ما * اگر همدم نباشد دم نگنجد
حديث بيش و كم اينجا رها كن * كه اينجا وصف بيش و كم نگنجد
چنان پرگشت گوش از نغمهء دوست * كه در وى بانگ زيروبم نگنجد
دلى كو فارغست از سور و ماتم * در او هم سور و هم ماتم نگنجد
رسد هرگز بجايى آدميزاد * كه آنجا عالم و آدم نگنجد
زبان اى مغربى دركش ز گفتار * مگر چيزى كه در عالم نگنجد
* *