كمر تاز « خا » بست شاهِ سَخُون * شد از قاف تا قاف گاهِ سَخُون
ز « نون » تا ركاب فلكساى اوست * ز كا تا به نون در تَهِ پاى اوست
شنيدم سخا بود اوّل سَخُن * وز آن پس به تأثيرِ تعليلِ « كُن »
ز نقش سخا حَرف علّت فتاد * قضا آخرِ « كُن » بجايش نهاد
شنيدم ز اهل سخن اين سَخُن * كه آمد سخن دُرّ درياىِ « كُن »
سخن آمد از آسمان بر زمين * وزو در شرف شد همان و همين
سخن كز زبانِ خرد ناطق است * از انسان و حيوان هَموُ فارِق است « 1 »
و گرنه بسى مردم ياوهگو * شد از ياوه گفتن ز گاوان فرو
چو گاو ار بود مرد نادان خموش * چه داند كس آهَر منست يا سروش
دلى را كه ذوق سخن حاصل است * هم آنست دل و آن دگرها گِل است
جهانى اگر پر سخنور بود * سخن سنجِ سنجيده ديگر بود
سخنگوى چالاك گوىِ سخن * بچوگان معنى برد ز انجمن
اگر جايى اندر جهان كيمياست * همين طبع موزونْسْت ديگر هَباست
ور آب حياتيست در خاكدان * نهفته بهر طبع چالاك دان
وگر در جهانست سحرِ حلال * همين نظم خوش هست ، ديگر وَبال
سخنگوى تا حىُّ و قائم بود * سخن گفتنش ناملائم بود
سخن چون سخنگوى گردد رَميم * شود قيمتى همچو دُرِّ يتيم
* *
شنيدم چو محمود كشورگشاى * بغزنين شد از هند رحلتگراى
يكى گمرهى هم ز اقصاى هند * به پيش آمدش در نواحىّ سند
بگفتا كه من رهبَرى ماهرم * درين كار الحق عجب ساحرم
مرا گر شهنشاه فرمان دهد * بفرقم كلاه دلالت نهد
هامش
( 1 ) - يعنى سخن فارق انسان و حيوانست .