بغزنين سپه را براهى برم * كه راه دوماهه بماهى برم
چو خسرو از آن هندوىِ زَرق ساز * رهى ديد بَر قطعِ راهِ دراز
شنيدم همان مرد گمراه را * كه چون غول برد او زره شاه را
بفرمود آن خسرو نامور * كه افواج شه را بود راهبر
غرض چون سپه چند منزل گذشت * بيفتاد لشكر بيك تيرهدشت « 1 »
همه وحشتانگيز و مردم شكار * گياهى نَرُسته در او جز كه خار
جهان در جهان غار در غار بود * كران تا كران دشت و كُهسار بود
سرابى كه پايان او كس نديد * نه دروى پىِ هيچ مردم رسيد
در آن دشت جاناوران بود كم * بجز غول يا اژدهاى دژم
ز طوفان نوح اندر آن تيرهدشت * زمين كمتر از آب نمناك گشت
شنيدم ز بىآبى و بىرَهى * سپه گشت نَوميدوار از بِهى
همان رهبَر گمره و عشوهگر * بيامد به پيش شَهِ ناموَر
بگفتا ازينجا قريبست آب * بفرما كه لشكر رود باشتاب
بدين عشوه يك روز و يك شب تمام * همى بود آن غولِ هامون خرام
دگر روز لشكر بجايى رسيد * كه هرسوى جز كربلائى « 2 » نديد
نه آبى پديد آمد آنجا نه راه * شد از تشنگى خسته جمله سپاه
وز آن پس شنيدم كه فرمانروا * طلب كرد آن غولِ گمراه را
بپرسيد از آن غولِ عشوهگراى * كه در دل چه بودت از آن عشوه راى
كه ما را چنين ياوه انداختى * بتاراجِ ما حيلهيى ساختى
چو بشنيد هندو ز شاه اين سخن * بگفتا كه اى شاه فرخنده فن
يقين آنكه بر انتقامِ مَنات * كمر بستم از كشورِ گُوجْرات
همى خواستم تا شهنشاه را * از ايدر فرستم بدارِ بقا
هامش
( 1 ) - مقصود دشت « تار » از صحارى سوزان هند است .
( 2 ) - مقصود مكان بىآبست ( ؟ ) .