در دايرهء مهر تو هرگز نشود جمع * آن را كه نظر بر ورق ماه و خور افتد
چون صبح كه زد يك نفس از سينهء پرسوز * كى ميل بخواب آيد و مهرش بخور افتد
هر صبح خطابى كندم مرغ سحرخوان * چون آتش وجدش همه در بال و پر افتد
كاى بدر كليد در عرفان به كف آور * ز آن پيش كه نُه طارم شش رويه برافتد
انديش از آن روز كه از زلزلهء صور * منشقّ شود اين گنبد و آن خشت زر افتد
تا چند ترا از هوس زلف دلارام * بر طشت زر از دانهء عبهر دُرَر افتد
ز آن زلف پريشان مشو انجم صفت از مهر * كآن زلف نه شاميست كه گرد سحر افتد ؟
جادوى سياهيست كه از جنبش بادى * از كنگرهء ماه نگونسار درافتد
ابروش كمانيست كه هر تير كزو جست * تا سينه خبردار شود برجگر افتد
و آن خال بلاييست سيه كز سبب او * در عالم ايمان تو صد شور و شر افتد
كام و لب شيرين خود اى دوست مكن تلخ * آندم كه ترا در قدح مى نظر افتد
در ميكدهيى رو كه يكى قطره ز جامش * گر عرش خورد تا بابد بىخبر افتد
در نغمهء اطروبهء او چرخ زند خوش * رقصى كه كلاه زرش از فرقسر افتد
ور ابر برد بوى بخارش بسر كوه * دامن بسر آيد ز ميانش كمر افتد
در مجلس خسرو نه همانا كه كسى را * زين قطعهء شيرين هوسى بر شكر افتد
چون بدر مدان كاملم اندر ره انشاء * در بحر سخن گربِه ازين دُرّ تر افتد
* *
وَجْهِ زر از روى دارد چشم لؤلؤ بار من * قلب شد نقد روان ز آنروى در بازار من
هندوى كيوان به من نفروخت شادى را از آنك * مشترى ننهاد نقد رايجى دربار من
پيش از آن كاين بيضهء زرّين بيفتد ز آسمان * در خروش آيد خروس از نالههاى زار من
هر سحر مانند شمع از اندكىّ عمر خويش * صبح را در خنده آرد گريهء بسيار من
همچو آه سرد صبح و گريههاى گرم شمع * آتش اندرخور زند دود دل افگار من
باهمه مهرى كه دارد صبح خنجر مىكشد * تا چه بازيها كند اين بدگهر در كار من