*
از نظم حسن نو شد ديباچهء عشق آرى * جلد سخنش دارد شيرازهء شيرازى
*
حسن گلى ز گلستان سعدى آوردست * كه اهل معنى گلچين آن گلستانند
*
گر بنوشى دُردى از خمخانهء دَرد اى حسن * داد معنى از مى سعدى شيرازى دهى
و شايد به علت همين پيروى است كه او را « سعدى هندوستان » لقب دادهاند « 1 » .
جامى در بهارستان گفته است كه « خواجه حسن را در غزل طرز خاص است ، اكثر قافيههاى تنگ و رديفهاى غريب اختيار نموده لاجرم از اجتماع آنها شعر وى اگرچه در بادى الرأى آسان مىنمايد اما در گفتن دشوارست . بنابراين اشعار وى را سهل ممتنع گفتهاند » . از سخنان اوست :
اى باز تازه داشته ناز قديم را * درهم فگنده صد دل نامستقيم را
گر تو برون خرامى با اينچنين جمال * از سَيْرِ مهر و ماه كه پرسد حكيم را
از سرّ روى و موى تو امروز روزگار * تفسير كرده آيت اميد و بيم را
من هم ز قد و زلف و دهان تو اين زمان * در سينه نقش كردم الف لام ميم را
در خاك چند غلطد دُرّ سرشك من * آخر بمرحمت نظرى اين يتيم را
هان اى حسن ز محنت عشقش جدا مشو * دولت شمار صحبت يار قديم را
* *
چندين چه ناز آموختى آن غمزهء غمّاز را * دل بردى و جان سوختى حدّيست آخر ناز را
هرچند هندوى توام چون دزدم از لعلت شكر * در هر كمين بنشاندهاى تركان تيرانداز را
هرگز نپرسد از كسى كعبهنشينان را نشان * مستى كه او قبله كند چون وى بتى طنّاز را
غالب نيايد عقل من بر عشق مهرويان بلى * حدّ كبوتر كى بود كو صيد گيرد باز را
هامش
( 1 ) - بهارستان سخن ص 327