آن استاد عديم النظير اختصاص داد . وى سيف الدين محمد فرغانى است كه ذكر او را در رديف شاعران همين دوره خواهيد ديد و از استادانيست كه در قرن هفتم هنوز شيوهء سخنگويى استادان بزرگ خراسان را در قرنهاى پنجم و ششم رها نكرده بود و سخنان فصيح او كه همهجا همراه با وعظ و اندرز و تحقيق و حكمت است نشان از علوّ مقامش در شعر و عرفان مىدهد . در يكى از قصائد خود كه سيف از سعدى استقبال كرده به ميزان « شهرت » آن استاد اشاره نموده است « 1 » و چند قصيده هم در مدح او ساخته بمطلعهاى ذيل :
نمىدانم كچون باشد بمعدن زر فرستادن * به دريا قطره آوردن بكان گوهر فرستادن
*
دلم از كار اين جهان بگرفت * راست خواهى دلم ز جان بگرفت « 2 »
*
بجاى سخن گر به تو جان فرستم * چنان دان كه زيره بكرمان فرستم
*
بسى نماند ز اشعار عاشقانهء تو * كه شاه بيت سخنها شود فسانهء تو
و چنان كه ازين قصايد برمىآيد سيف اشعار خود را به پيشگاه استاد بزرگ سخن مىفرستاده و از چنين دليرى كه مىكرده بدينگونه تعبير مىنموده است :
مرا از غايت شوقت نيامد در دل اين معنى * كه آب پارگين نتوان سوى كوثر فرستادن
مرا آهن در آتش بود از شوقت ، ندانستم * كه مس از ابلهى باشد بكان زر فرستادن
چو بلبل در فراق گل ازين انديشه خاموشم * كه بانگ زاغ چون شايد بخنياگر فرستادن
حديث شعر من گفتن بپيش طبع چون آبت * بآتشگاه زردشتست خاكستر فرستادن
بَرِ آن جوهرى بردن چنين شعر آنچنان باشد * كه دستافزار جولاهان بَرِ زرگر فرستادن
ضميرت جام جمشيدست و در وى نوش جانپرور * بَرِ او جرعهيى نتوان ازين ساغر فرستادن
هامش
( 1 ) -ور ترا شهرت سعدى نبود نقصى نيست * حاجتى نيست در اسلام اذان را بمنار( 2 ) - و در آن گفت :مدح سعدى نگفته بيتى چند * طوطى نطق را زبان بگرفت