سوى فردوس باغى را نشايد ميوه آوردن * سوى طاوس زاغى را نشايد پر فرستادن « 1 » بَرِ جمع ملك نتوان بشب قنديل بَر كردن
سوى شمع فلك نتوان بروز اختر فرستادن * اگر از سيم و زر باشد ور از دُرّ و گهر باشد
بابراهيم چون شايد بت آزر فرستادن * ز باغ طبع بىبارم ازين غوره كه من دارم
اگر حلوا شود نتوان بدان شكّر فرستادن * تو كشورگير آفاقى و شعر تو ترا لشكر
چنين لشكر ترا زيبد بهر كشور فرستادن . . .
و در همين قصايدست كه سعدى را عنوان « سلطان سخن » داده و شعر جهانگير او را بمنزلهء « آب حيات » شمرده « 2 » و گفته است كه هيچكس در شاعرى جاى او را نخواهد گرفت « 3 » و شهد اللّه كه هرچه گفت بجا و درست گفت .
ممدوحان سعدى : سعدى بيشتر اتابكان سلغرى و وزرا و واليان و عاملان بزرگ فارس و چند تن از رجال ديگر عهد خود را مدح گفت و اگرچه قسمتى از اوايل حياتش مقارن بوده است با اواخر زندگانى اتابك سعد بن زنگى لكن مطلقا نامى از وى در كلّيّات او ديده نمىشود و هيچيك از رسالات و منشآت خود را هم به دو تقديم نكرده است .
بزرگترين ممدوح سعدى از ميان سلغريان اتابك مظفر الدين ابو بكر پسر سعد بن زنگى مذكورست كه از 623 تا 658 اتابكى داشت و چون با مغول از در مجامله درآمده بود توانست فارس را در كمال امنيت و سلامت نگاه دارد . سعدى در روزگار اين پادشاه بشيراز بازگشته و بوستان يا سعدىنامه را در سال 655 به دو تقديم كرده و علاوه بر اين ذكر جميل او را در بسيارى از موارد گلستان و بوستان و پارهيى از قصائد خود آورده است .
ممدوح ديگر سعدى كه شاعر در حقيقت بوى اختصاص داشته است ، سعد بن ابو بكرست كه هم در عهد پدر در حلّ و عقد بسيارى از امور دخالت داشت ليكن در جوانى
هامش
( 1 ) - :سراسر حامل اخلاص ازين سان نكتها دارم * ز سلطان سخن دستور و از چاكر فرستادن( 2 ) -سخن او كه هست آب حيوة * چون سكندر همه جهان بگرفت( 3 ) -ديگرى جاى او نگيرد و او * بسخن جاى ديگران بگرفت