مولدش را حمد اللّه مستوفى در تاريخ گزيده و خواندمير در حبيب السير و محمد مستوفى در جامع مفيدى و بعضى ديگر يزد دانسته و غالب تذكرهنويسان مانند امين احمد در هفت اقليم و آذر در آتشكده و هدايت در مجمع الفصحاء ويرا « فارسى » و شيرازى شمردهاند ، و شاعر نيز خود را چند بار « مجد پارسى » گفته « 1 » و تعلّق و بازبستگى خود را بشيراز آشكار ساخته است « 2 » .
پدرش احمد همگر يزدى از جملهء شعرا و فضلاء و محتشمان روزگار خود بوده و بنابر تصريح پسرش در نزد سلاطين محبوب و معزّز و از صلات و جوايز و تشريف آنان برخوردار « 3 » و گويا در يزد ساكن بود و بعيد به نظر نمىرسد كه پسرش بعلّت طول اقامتش در شيراز خود را « مجد پارسى » خوانده و يا شيرازى شمرده شده باشد .
نسب اين خاندان بنابر دعوى مكرّر مجد همگر بساسانيان مىرسيده و شاعر بدين نسب
هامش
( 1 ) -كدام چاكر ، داعيش مجد پارسى آن * كه ديده است بسى شاه را چو خسرو و كى
نوشت چاكر و داعيش مجد پارسى آن * كه چون سعادت كردست بر درش خويشى( 2 ) -بنيمروز و خراسان خبر رسد گر من * بنيم شب بگريزم ز خطهء شيرازو نيز به اين بيت از معين الدين پروانه توجه شود كه در خطاب به مجد همگر گفته است :ز شمع فارس مجد ملت و دين * سؤالى مىكند پروانهء روم . . .و در مونس الاحرار محمد بن بدر جاجرمى نيز كه در سال 741 ، قريب به زمان مجد همگر ، ترتيب يافته ، اسم مجد چند بار با نسبت شيرازى آمده است .
( 3 ) - مجد درينباره چند جا چنين مىگويد :اى تو در شعر وارث همگر * صاحب فكر و نكته و آثار
بفضل اگر پدرم حشمت و بزرگى يافت * چنان كه گشت سلاطين عصر را محبوب
به چشم خويش بسى ديدهام كه شاهانش * فزودهاند بتشريف بر زر و مركوب
پياده گشتم و مفلس شدم ز شومى فضل * زهى قضيهء معكوس و حالت مقلوب