طرّه شبرنگ آن خورشيد روى مه جبين * در فضاى نيمروز آورده مشك از ملك چين
جان مشتاقان اگر خواهد مقامى دلپذير * جز سواد زلف او جايى نباشد دلنشين
خواندمش آيينهء جان و مرا ننمود روى * اين روا كى داشتى گر دل نكردى آهنين
نكهت گيسوى عنبر بيز مشك افشان اوست * شمهيى از خاك پاى شهريار راستين
خسرو اسلام يوسف شاه جمشيد زمان * آنكه پيش آستانش آسمان بوسد زمين
رايتش را شهريار اختران در اهتمام * خاتمش را گنبد فيروزهگون زير نگين
* *
چو در قلب شتا خم شد كمان رستم بهمن * شمر شد آهنين خفتان و آمد آب رويينتن
دهد زينت كنون لاله بلؤلؤ دوحه را ساعد * كند زيور كنون شبنم ز گوهر شاخ را گردن
جهان از چادر سيماب بافد دشت را مفرش * هوا از خردهء كافور سازد كوه را خرمن
اگر در دست اين بودى ز بيم صولت سرما * وگر مقدور آن گشتى ز سهم سطوت بهمن
نعايموار ماهى را ز اخگر آمدى طعمه * سمندروار مرغابى ز آتش ساختى مسكن
نباشد ممتنع در آرزوى صحبت آتش * كه سوزد طلق چون گوگرد و سازد آب با روغن
عجب نبود درين هنگام كآب گونهء نارى * ببندد در مسام لعل چون خون دل رويَن
نيفتد بر سر حرّاقه الّا خردههاى يخ * اگر در تاب خورشيد آزمايى سنگ با آهن
گر آرد بر عدم يك روز ناگه تاختن صرصر * ز خوفش اهل جنّت را بدوزخ در شود مأمن
ز تاب صاعقه بر كوهْ سنگ صُلب را بينى * چنان كز هيبت محذوم باشد خاطر دشمن
15 - مجد همگر « 1 »
خواجه مجد الدّين بن احمد همگر معروف به « ابن همگر » و « مجد همگر » از
هامش
( 1 ) - دربارهء او از مآخذ متعدد مىتوان استفاده كرد و از آن جمله مراجعه كنيد به : -