ساقى اثر صبح اجل نزديكست * پيش آر چراغ مى كه شب تاريكست
كو پير صراحى كه درو ره داند * و آن ديده كه او را نظرى باريكست
*
زلف تو بجز بند چه ديگر دارد * بيرون ز دلى چند چه ديگر دارد
آن كژ كلهت ز غارت چندين دل * جز زلف پس افگند چه ديگر دارد
*
چشمم چو بدان دو لعل ميگون افتاد * دل خون شد و از دو ديده بيرون افتاد
از تن چه سلامتى طمع بايد داشت * اكنون كه ميان چشم و دل خون افتاد
*
هر صبح كه روى لاله شبنم گيرد * بالاى بنفشه در چمن خم گيرد
انصاف مرا ز غنچه خوش مىنايد * كو دامنِ دردِ خود فراهم گيرد
*
هرچند كه هر دل غم دلدار خورد * آن بر دل خود نه كه درين كار خورد
بسيار مكن گريه كه آن نرگس تر * پژمرده شود چو آب بسيار خورد
9 - افضل الدّين كاشانى
خواجه افضل الدّين محمّد بن حسن مَرَقى كاشانى مشهور به « بابا افضل » كه در شعر « افضل » تخلّص مىكرد « 1 » ، از حكيمان بلندپايهء ايران در اواخر قرن ششم و اوايل
هامش
( 1 ) - از آن جمله درين رباعىافضل گلهگو نشد ، نكوشد كه نشد * لب بيهده جو نشد ، نكوشد كه نشد
منتكش چرخ مىشدى آخر كار * كار تو نكو نشد ، نكوشد كه نشدو امثال اين رباعى كه ممكن است يكى دوتاى ديگر را در ضمن اشعارش نقل كنيم .