چو كاروانِ نَفَس كرد عزم بيرون شو * درآ درآ كه درين واقعه تو مىبايى
برين مقرنس نيلوفرى زنى خنده * ز پوست غنچهصفت گر يكى برون آيى
مكن كه بر كرهء خاك متهم گردند * چو خصم خواجه دو زلفت بباد پيمايى
خدايگان اكابر جمال دولت و دين * كه برد دهشت او ظلم را توانايى . . .
* *
جز غم كه نديم دل سودايى ماست * كس نيست كه او مونس تنهايى ماست
هر جرعهء خون كه ساقى غم ريزد * از جام جهاننماى بينايى ماست
*
اين همدم بيگانه كه جانش نامست * در خانهء تن نه از پى اكرامست
روزى دو سه در شكنجهء ايّامست * ز آنروى كه طينت وجودش خامست
*
گر بر سر شهوت و هواخواهى رفت * از من خبرت كه بىنوا خواهى رفت
بنگر كه چهاىّ و از كجا آمدهاى * مىبين كه چه مىكنى كجا خواهى رفت
*
مى خور كه بسى زير گِلت بايد خفت * بىمونس و بىحريف و بىباده و جفت
زنهار بكس مگو تو اين راز نهفت * كآن لاله كه پژمرد نخواهد بشكفت
*
زلف تو كه آفتاب در سايهء اوست * ديويست كه جبرئيل همپايهء اوست
و آن چشم پلنگ خويت آهو برهييست * خونخواره كه شير آسمان دايهء اوست
*
گفتم كه مگر اين دل اندوهپرست * از دامن سودات كند كوتهدست
ليكن چه محالست ، يقين مىدانم * تا سر ننهد نخواهد از پاى نشست
*