بزاد مادر طبعم چو دخترى در حال * بدست تربيت مهر پرورى دهمش
بپرورم چو جگرگوشگان به خون دلش * بدان اميد كه روزى به شوهرش دهمش
براى چشم چو نيل رخش كشم ز حروف * ز كان جان و خرد تاج و افسرى دهمش
بدست لطف برآرايمش چنانك او را * گران ندانى اگر خود بكشورى دهمش
براى خستهدلان از زهاب چشمهء نطق * ز جوى جان بهر انگشت شكّرى دهمش
ز بهرِ سَمعهء صيتِ جمال تازه رخش * ز كان دل پى هر نكته گوهرى دهمش
رسانمش چو مه از نيكويى و زيبايى * بر آسمان و ز هرگونه زيورى دهمش
چو بر سراچهء طبع آرمش برون از سر * سپيد و پاك چو كافور چادرى دهمش
به خواهش طمع مكرمت نه دفن بنات * بهر طريق كه باشد بهمسرى دهمش
اگرنه درخور خود داردش چه عيب آرد * كازوش باز ستانم به ديگرى دهمش
* *
رخت دل زين تنگ و تارى خاكدان بيرون گذار * كاز بَرِ دل تا بر اين ايوان اخضر هيچ نيست
از رَهِ معنى فراز چرخ و اخترساز جاى * كازره صورت فراز چرخ و اختر هيچ نيست
همچو نامردان مترس از مرگ ظاهر چون بدهر * خالى از كَون و فساد از خشك و از تر هيچ نيست
هرچه هست اندر تو موجودست تو خود را ببين * ديده دارى نيك بنگر از تو مضمر هيچ نيست
هرچه كآن مقدور تقديرست از عالم بجوى * ز آنكه در تقدير عالم نامقدّر هيچ نيست
* *
دانى كه بر نگين سليمان چه نقش بود * دل در جهان مبند كه با كس وفا نكرد
خرّم تنى كه حاصل عمر عزيز را * با دوستان بخورد و بدشمن رها نكرد
* *
چشمم كه هميشه جوى خون آيد ازو * سيلاب سرشك لالهگون آيد ازو
ز آن ترس نگريم كه خيال رخ تو * با اشك مبادا كه برون آيد ازو
* *