هزار بار بدوشت كشيدهام آخر * ترا خود از رخ من هيچ شرم مىنايد
مكاه شخص مرا بيش ازين ز بىكاهى * كه كاهش تن من جز غمت نيفزايد
ثواب كن ، بفروشم به ديگرى ، مگر او * صيام روز و قيام شبم نفرمايد
و گرنه حال تباهم بخواجه عرضه نماى * كه زنگ غم ز دلم جز كفش بنزدايد
چنين كه بسته دَرِ رزق بر منست مرا * گره ز جوع جز انبار خواجه نگشايد
* *
يا رب اين قاعدهء شعر بگيتى كه نهاد * كه چو جمع شعرا خير دو گيتيش مباد
اى برادر بجهان بدتر ازين كارى نيست * هان و هان تا نكنى تكيه بر اين بىبنياد
در فلك نيز عطارد ز پى شومى شعر * يابد از سوزش دل هر دو مهى صد بيداد
گفتنش كندن جانست و نوشتن غم دل * محنت خواندنش آن به كه نيارى در ياد
اين چه صنعت بود آخر بنگويى كه از آن * در همه عمر يكى لحظه نباشى دلشاد
خود از آن كس چه بكاهد كه تو گوئيش بخيل * يا بر آن كس چه فزايد كه تواش خوانى راد
كاغذى پر كنى از حشو و فرستى به كسى * پس برنجى كه مرا كاغذ زر نفرستاد
آن نه خود حجّت شرعى نه خط ديوانيست * پس از آن خط به تو چيزيش چرا بايد داد
وين چه ژاژست دگر باره كه ابيات مديح * گر بود هفت فرستى بتقاضا هفتاد
پس بدين هم نشوى قانع و از پى تازى * بسوى خانهء ممدوح چو تيرى ز گشاد
همچو آيينه نهى در رخ او پيشانى * او ز تو شرم كند همچو عروس از داماد
و آن بمشنو كه بگويند فلان شخص بشعر * از فلان شاه بخروار زر و سيم ستاد
كآن پى مصلحت خويش همانا گفتند * كه نبودند ز بند طمع و حرص آزاد
ورنه با جود طبيعى ز پى راحت خلق * من برآنم كه كس از مادر ايّام نزاد
ور كسى زاد به بخت منش از روى زمين * چرخ ببريد بيكبار مگر نسل و نژاد
آنچه مقصود ز شعرست چو در گيتى نيست * شاعران را همه زين كار خدا توبه دهاد
* *