سنگ بر معجزهء زند « 1 » بآواز آيد * كه كند در وسط آب درخشان آتش
خار از آنرو كه خَسَك « 2 » بر گذر آتش ريخت * از پيَش دود برآورد بتاوان آتش
خور بآتشكدهء قوس شد ، آرى شايد * همگنان را چو ز سرماست نگهبان آتش
هركه بفسرد روان در تنش از دى چون شمع * در زمان آوردش باز بتن جان آتش
و آنكه با اطلس و اكسون بودش سرد اكنون * به بخارى كندش گرم و تن آسان آتش
هست چون زال زر اندر قفس پولادين * از كف بهمن و ديماه بزندان آتش
يا چو طبع مَلِكِ ايوه شهاب الدين است * كه چنان پاك و لطيف است و زمان دان آتش
آنكه هنگام سخن طبع لطيف او را * با همش هست به حكم آب و بفرمان آتش
* *
خيز و بزم سحر افروز كه وقت سحرست * افق مشرقى از عارض گل تازهترست
مى در جام چو عكس قمر اندر دل آب * دركش ارز آنكه دلت خستهء دور قمرست
موسم خرمن گل اهل خرد غم نخورند * از پى حاصل عمرى كه چو گل در گذرست
شو چو سوسن ز غم بند زر آزاد از آنك * زرپرستى صفت نرگس كوتهنظرست
تا توانى نفسى بى مى و معشوق مباش * كه ترا حاصل عمر از دو جهان اين قدرست
مى حرامست ولى اهل خرد را نسزد * عيب چيزى كه يكش عيب و هزارش هنرست
حاصل كار چو جز بىخبرى چيزى نيست * خنك آن را كه ز اوضاع جهان بىخبرست
بال مرغ طرب از بادهء رنگين رويد * داند اين آنكه خرد سوى دلش راهبرست
خود مشو دور و بيا تازه گل سرخ ببين * كاز نشاط مى رنگين همه تن بال و پرست
* *
برخى آن عارض چون ياسمين * جان من و صد چو من اى نازنين
هامش
( 1 ) - زند : آتش زنه و نام كتاب مشهور
( 2 ) - خسك : خارهاى خلنده از آهن يا چوب كه سپاه هنگام گريز در گذر دشمن براى جلوگيرى از تعاقب او مىريخت .