پاى اميد وصال يار چون از دست شد * ماندهام بر سر شب و روز از فراق يار دست
دست دل در پاى وصل يار اندك مىرسد * ز آن سبب از هجر او بر سر زنم بسيار دست
پاى دل ز آن طرهء طرار تا در بند شد * شستم از جان بر سر آن طرهء طرار دست
مىزنم تا پايمال درد هجرش گشتهام * هر شبى تا روز سر بر سنگ و بر رخسار دست
از ره خونريز در پاى اجل دارد بلى * با سر تيغ ملك از غمزهء خونخوار دست
آفتاب قدر عز الدين كه از پاى شرف * بر سر گردون زند در كوكب سيّار دست
بختيار احمد آن سر دفتر كلّ ملوك * كو بپاى قدر برد از گنبد دوّار دست
سرفراز لشكر خسرو كه با شمشير او * فيل نشناسد ز پاى اندر صف پيكار دست
* *
« 1 » اى تنگ چشم ترك سمن ساق ماه روى * از چشم من نهان چه كنى سال و ماه روى
چشمم ستاره بار شد از مهر روى تو * رخ درمكش ز چشم من اى ترك ماه روى
بگشاى پيش روى رهى گاهگاه چشم * بنماى پيش چشم رهى گاهگاه روى
در خاك هند روى تو تا چشم من بديد * كردم ز آب چشم چو رود و تباه روى
اى چشم بد ز روى تو اى دلفريب دور * پنهان مكن ز چشم چو من بىگناه روى
اى نور چشم ، روى تو از زير خط نمود * چون پيش چشم آينه از دود آه روى
چشم منست راه تو جانا ز روى لطف * گوشى به چشم دار و مگردان ز راه روى
روى تو نور چشم از آن شد كه مرتر است * در چشم لطف صاحب ملّت پناه روى
عادل نظام دولت و دين چشم و روى عدل * او راست فرّخ آمده در چشم شاه روى
چشم هُدى مؤيّدِ ملك آنكه روى اوست * در چشم فضل مردم و بر ذات جاه روى
روى هنر محمدِ بو سعد چشم ملك * كز چشم عفو كرد بهر بىگناه روى
* *
هامش
( 1 ) - در اين قصيده كه در مدح قاضى مؤيد الملك نظام الدين محمد بن ابى سعد ساخته شده در هر بيتى دو بار « چشم » و دو بار « روى » را التزام نموده