چو ديدمش بسر زلف همچو چوگانى * فتاد در قدم او سرم چو غلطان گوى
بگفتمش كه مرا بوسهيى نخواهى داد ؟ * بغمزه گفت كه اى خيره ديده پنهان گوى
بگفتمش كه سر زلف تو ربود دلم * بخنده گفت كه اى مردك پريشان گوى
جواب دادم و گفتم كه اى نگار ظريف * اگرچه جان جهانى سخن بسامان گوى
من آن كسم كه كسى با من اين سخن گويد * كه بردهام بسخن از همه خراسان گوى
ز شاعران منم امروز در بسيط زمين * كه بردهام بفصاحت ز جمله اقران گوى
خيالپرور و ايهامگوى و دورانديش * لطيفهساز و صناعتنماى و آسان گوى
چنين كه بر گل رويت همى سرايانم * مرا مگوى كه شاعر هزاردستان گوى
كسى كه وى بَرِ قاضى بفضل دعوى كرد * كجا شدست بيا گو بنظم برهان گوى
اگر نكرد ز دعوى رجوع گو پيش آى * ثناى صدر صدور جهان ازينسان گوى
ستوده عزّ دول آنكه در جهان كمال * ببرد ذات شريفش ز نوع انسان گوى
جهان معدلت وجود طاهر آن كز فضل * بصولجان هنر مىبرد بپايان گوى
ز كاينات برون برد گوى رفعت از آن * كه هست منطقه چوگان او و كيوان گوى
* *
قومى كه واقفند بر اسرار دلبرى * انصاف مىدهند كه بس خوب و دلبرى
در هر نفس بغمزهء خونريز مىكنى * چندين هزار سوخته از جان و دل برى
دل مىبرى و مىشكنى در كمند زلف * هرگز كسى نديده ازينگونه دلبرى
خورشيد كيست در همه عالم كه او زند * با طلعت چو ماه تو لاف برابرى
يا سرو خود كدام و كه باشد كه او كند * با قدّ دلفريب تو دعوىّ همسرى
هركس كه جست وصل تو گويد به ترك سر * زيرا كه نيست عشق رخت كار سرسرى
اى ماه دلرباى ستمكار بىوفا * بگذار جور و رنه ز دست تو داورى
سوى جناب خسرو عادل برم كه اوست * قانون عدل و قاعدهء دادگسترى
خورشيد عدل شيخ على آنكه مىكند * با اوج چرخ سدّهء جاهش برابرى
* *