در وصف حسن صورت خوب تو جز مرا * كس را نداد خامهء معنى نگار دست
با آنكه در تموّج درياى عشق تو * هم شد ز دست كارم و هم شد ز كار دست
زد ابر هم ز فتنهء طوفان چشم من * بهر امان بدان سرِ هر كوهسار دست
شش پنج ضرب عشق تو در نرد دلبرى * داوم بهفت كرده و برده است چار دست
شد بند ششدر غم تو مهرهء دلم * ورنه يكى نبردى ازين ده هزار دست
اى يوسفى كه دست عروسان مصر حسن * همچون ترنج پيش تو با زخم كار دست
آن موى نيست گويى مرغول سنبلست * و آن روى نيست گويى ماه چهاردست
زلفت گرفته بودم عقلم بطعنه گفت * ديوانه را نترسد از زخم مار دست
بنماى دُر بخنده و بفشان عبير زلف * وآنگه بهرچه راى تو باشد برآر دست
امّا بعدل كوش مگر در كمر زنى * جوزا صفت به بندگى شهريار دست
و الا نصير دولت و دين آنكه بازداشت * با عزم او سپهر برين از مدار دست
* *
چو چشم دلبر من مست و سرگران نرگس * به چشم شوخ برآمد ببوستان نرگس
بيا و جان و جهان بين كه با چنين سر و شكل * ز غمزهء بت من مىدهد نشان نرگس
نتيجهييست از آن زلف پرشكن سنبل * نمونهييست از آن چشم ناتوان نرگس
به ياد بادهء چون ارغوانِ لعل ويست * كه جام لاله نهادست بر دهان نرگس
گمان نبود كسى را كه در زمانِ صِبا * كشد بدين سبكى ساغر گران نرگس
معاشران چمن چشم پر زرش ديدند * از آنكِ داشت زرِ عين در ميان نرگس
بشوخ چشمى اگرچه نگاه داشت زرش * كه برنداشت زمانى نظر از آن نرگس
ولى در آخر مستى ز آستين بنداخت * درستهاى معيّن يگان يگان نرگس
* *
اى در دماغ عقل لبت را مزاج مى * اردىبهشت بىرخ تو بر دلم چو دى
تا تو سخن نگفتى معلوم ما نشد * كآن قول باطل است كه معدوم نيست شَى