نظر ويل دورانت
ويل دورانت دربارهء ابو العلاى معرّى مىنويسد كه وى : « در هشتاد سالگى بمرد ، به گفتهء يكى از پيروانش ، يكصد و هشتاد شاعر در تشييع جنازهاش بودند و هشتاد و چهار تن از علماء بر قبرش مرثيه گفتند .
شهرت وى در مغرب زمين به سبب 1592 قطعه شعرى است كه بهعنوان « لزوميات » معروف شده است . ابو العلا در اين اشعار ، چون ديگر شاعران از زن و جنگ سخنى نگفته ، بلكه جسورانه ، از مهمترين مسائل زندگى بحث كرده است :
آيا بايد پيرو عقل باشيم يا وحى ؟ * آيا زندگى ارزش بودن دارد ؟
آيا پس از مرگ زندگى هست ؟ * آيا خدايى هست ؟
شاعر گاهوبىگاه به ايمان تظاهر مىكند ، ولى مىگويد اين تظاهر ، احتياطى معقول ، براى دورى از خطر مرگ است كه مايل بدان نيست .
وقتى از محال سخن دارم صداى خود را بلند مىكنم ، وقتى از يقين سخن دارم آهسته مىگويم .
ابو العلا مستمعان خود را اندرز مىدهد كه وقت خود را به كار حج تلف نكنند و به يك دنيا قناعت كنند . بهنظر او ، دنيا گناه ندارد و بىجهت آن را ملامت مىكنيم ، ملامت درخور من و امثال من است .
انگور و شراب و پيمانه و شرابخوار ، كدام يك را ملامت بايد كرد ؟ شرابگير با شرابخوار ؟
و با طنزى نظير ولتر مىگويد :
در فطرت مردمان ستمگرى را عيان ديدهام ولى در عدالت آنكه ظلم آفريد ترديد نيست . » « 1 »
زكريا گويد : روزى معرّى به من گفت اعتقاد تو چيست ، در دل گفتم اكنون عقيدهء معرّى را خواهم دانست . گفتم من « شاك و مرتابى » « 2 » بيش نيستم ، گفت شيخ تو ، نيز مثل توست و ابن خلّكان نيز در ترجمهء احمد ابن يوسف منازى آورده است كه وى نزد ابو العلا رفت و ابو العلا شكايت مىكرد كه مردمان مرا آزار مىكنند ، احمد گفت ، آنان را با تو چكار ، كه دنيا را بديشان واگذاشتهيى ، ابو العلا گفت و آخرت را نيز . و باز ياقوت گويد قاضى ابو يوسف عبد السّلام قزوينى گويد : معرى به من گفت من در عمر خويش هيچكس
هامش
( 1 ) . تمدن اسلامى ، پيشين ، ص 190 به بعد .
( 2 ) . شاك و مرتابى ، يعنى شككننده .