چون بكارى جو ، نرويد غير جو * قرض تو كردى ، ز كه خواهى گِرو
جُرم بر خود نه ، كه تو خود كاشتى * با جزا و عدلِ حق ، كُن آشتى
رنج را باشد سبب بَد كردنى * بد ز فعل خود شناس از بخت نى « 1 »
( مولوى )
ميوهء كاهلى و تنآسانى
مولوى مكرر در آثار منظوم خود دربارهء قدرت و اختيار انسان بحث مىكند و نشان مىدهد كه چگونه مردم تنبل و تنآسان پس از آنكه در ميدان زندگى در اثر كاهلى شكست خوردهاند گناه كاهلى خود را به گردن « جبر » مىاندازند .
هركه ماند از كاهلى بىشكر و صبر * او همين داند كه گيرد پاى « جبر »
هركه جبر آورد ، خود رنجور كرد * تا همان رنجوريش در گور كرد
اختيارى هست در ما ، ناپديد * چون دو مطلب ديد آيد در مزيد
منكر حس نيست آن مرد قدر * فعل حق حسى نباشد اى پسر
و آن پشيمانى كه خوردى زان بدى * ز اختيار خويش گَشتى مُهتدى
. . . اختيار اندر درونت ساكنَست * تا نديد او يوسفى كف « 2 » را نَخَست
سگ بخُفته اختيارش گَشته گُم * چون شكنبه ديد جنبانيد دُم
هرچه نفست خواست دارى اختيار * هرچه عقلت خواست آرى ، اضطرار
بر درخت جبر تا كى برجهى * اختيار خويش را يكسو نهى
در هر آن كارى كه ميلستت بدان * قدرت خود را همى بينى عيان
در هر آن كارى كه ميلت نيست و خواست * اندر آن جَبرى شدى كاين از خداست
پاى دارى ، چون كنى خود را تو لنگ * دست دارى ، چون كنى پنهان تو چنگ
گر نبودى اختيار اين شرم چيست * وين دريغ و خجلت و آزرم چيست
زَجرِ استادان بشاگردان چراست * خاطر از تدبيرها گردان چراست
در تَردُد ماندهايم اندر دو كار * اين تردد كى بود بىاختيار
اين كنم يا آن كنم كى گويد او * كه دو دست و پاش بسته است اى عمو
( مولوى )
مَكرهاىِ جبريانم خسته كرد * تيغ چوبينشان تنم را خسته كرد
جبر باشد پر و بال كاملان * جبر ، هم زندان و بند كاهلان
هامش
( 1 ) . به نقل از امثال و حكم دهخدا دهخدا ، جلد سوم .
( 2 ) . كف دست ( اشاره است به زيبائى حضرت يوسف )