تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
تو شدهء ديگر ، اين زمانه همان است * كى شود اى بيخرد زمانه دگرگون
( ناصر خسرو )

حاصل سعى و عمل

سنائى چون ناصر خسرو با كاهلى و تن‌آسانى مخالف است و توفيق و پيروزى را نتيجهء كوشش و سعى و عمل مىداند :
بهانه بر قضا چِنهى ، چو مردان عزم خدمت كن * چو كردى عزم ، بنگر تا چه توفيق و توان بينى
( سنائى )
اين‌كه گويى اين كنم يا آن كنم * اين دليل اختيار است اى صنم
( مولوى )
معنى جَفّ القَلَم كى اين بود * كه جفاها با وفا يكسان شود ؟ بل جفا را هم جفا جفّ القلم * و آن وفا را هم وفا جف القلم
( مولوى )
گر توكل مىكنى در كار كن * كسب كن پَس تكيه بر جَبّار كن
( مولوى )
اختيارى هست ما را در جهان * حس را منكر نتانى شد عيان سنگ را هرگز نگويد كس بيا * وز كلوخى ، كس كجا جويد وفا آدمى را كس كجا گويد بِپَر * يا بيا اى كور و در من در نِگَر كس نگويد سنگ را دير آمدى * يا كه « چوبا » « 1 » ، تو چرا بر من زدى امر و نهى و خشم و تشريف و عتيب * نيست جز مختار را اى پاك‌جيب « 2 » در خرد جبر از قدر رسواتر است * زانكه جبرى ، حس خود را منكر است
( مولوى )
گر شتربان اشترى را مىزند * آن شتر قصد زننده مىكند خشم اشتر نيست با آن چوب او * پس ز مختارى شتر برده است بو عقل حيوانى چو دانست اختيار * اين مگو اين عقل انسان شَر مدار گفت دزدى شحنه را كاى پادشاه * آنچه كردم بود آن حُكمِ الاه گفت شحنه آنچه من هم مىكنم * حكم حق است اى دو چشم روشنم
هامش
( 1 ) . اى چوب ( 2 ) . دامن