چو ايران نباشد تن من مباد * بر اين بوم و بر ، زنده يكتن مباد
در حالى كه ملك الشعراى صبا به مسائل ملّى و اجتماعى و وضع آشفتهء كشور در عهد فتحعليشاه كمترين توجهى نداشت و تنها هدفش جلب توجه مخدوم و بازى با الفاظ بود ، نمونهيى از اشعار او را مىآوريم :
به پرخاش ژوليده مويان روس * به نالش درآورده غرنده كوس
همه ديوساران جادو سگال * ز روى وز آهن بر و برز و بال
به كف ز آهن آورده مارى شگرف * دهان برگشاده چو غارى شگرف
* * *
جهانبان ، جهان از سخن آفريد * به گفتن شد اين آفرينش پديد
زهر آفريده سخن برتر است * سخن ز آفرينش ، بهين گوهر است
. . . به هركس كه نيروى گفتار بيش * بدين نام نامى سزاوار بيش
سخنگو ندارد به دل بيم مرگ * سخن مرگ را آهنين پتك و ترگ
زبان سخندان يكى خنجر است * كه گه نوشزا ، گه سرنگآور است
همه نوش آن ، آن دانا روان * همه زهر آن ، بهر نابخردان
نمرد و نميرد كسى كش سخن * بود مايه جان و نيروى تن
نه در خاك ماند سخنهاى پاك * تن پاك گوينده گوشو به خاك
يغما
ميرزا رحيم يغما ، فرزند حاجى ابراهيم قلى ( 1196 - 1277 ه . ق ) در دهكدهء « خور « 1 » بيابانك » از توابع جندق به دنيا آمد ، دوران كودكى او با رنج و محروميت سپرى گرديد . گويند روزى فرمانرواى جندق ( امير اسمعيل عامرى ) به حكم اتفاق از ده « خور » مىگذشت ، يغما كه در اين هنگام شش سال بيشتر نداشت ، با سلام و ادب جلب محبت فرمانروا كرد . امير اسمعيل پرسيد : پسر كجايى هستى ؟ بچه روستايى بىدرنگ گفت :
ما مردم خوريم * از اهل ادب دوريم
اين حاضر جوابى ، سرنوشت اين كودك را تغيير داد ، حاكم او را به فرزندى برگزيد ، رحيم ، شبانى گوسفندان را رها كرد و در پناه حمايت و سرپرستى حاكم به فراگرفتن علم و دانش پرداخت و پس از سالى چند ، در شمار منشيان خان حاكم درآمد ، ولى اين دوران
هامش
( 1 ) . نام دهى است در جندق خراسان .